بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

 

نامه های خوانندگان

***************************

چهارشنبه 18 شهريور 1388 ـ 9 سپتامبر 2009

بهترنیست از"نهضت سبزاسلامی" فاصله بگیرید!؟

م- جهانگیر

در سایت «سکولاریسم نو»، به سردبیری آقای اسماعیل نوری علا، مطلبی از جمشید طاهری پور (از رهبران سازمان اکثریت) زیر عنوان «الویت پیکار امروز کدام است؟» درج شده است. پیش از هر چیز، گمان می کنم داشتن آگاهی مختصری پیرامون زندگی گذشتهء ايشان برای آقای اسماعیل نوری علا ضروری باشد تا بداند که میدان دادن به طرفداران رژیم اسلامی، در تضاد با آرمان های مردم ایران است. من قصد پاسخگوئی به طاهری پور را ندارم اما از آقای نوری علا می پرسم که مگر باندِ نگهدار- طاهری پور نبود که با تبلیغ و ترویجِ برنامهء اصلاح طلبانِ حکومتی به رهبری خاتمی، هشت سال به عمر رژیمِ اسلامی اضافه کرد؟ و اکنون، بار دیگر، همان باند، با تبلیغ و ترویجِ برنامه های«نهضت سبزاسلامی»، تصمیم دارد برای حداقل یک دورهء بيست ساله ديگر بر عمر حکومت فاشیستی- مذهبی مُلایان اضافه کند؟ آن هم در حالی که دختران وپسران جوان در ایران شعارمرگ بر دیکتاتور سر می دهند! و مردم درحال عبوراز «نهضت سبزاسلامی» به رهبری موسوی بوده و خواهان تغییرنظام اسلامی هستند! چرا اسماعیل نوری علا، به بهانهء احترام به دموکراسی، سایت «سکولاریسم نو» را در اختیار اين باند گذاشته است تا از این طریق به جنبش رهایی بخش مردم آسیب برسانند؟ آيا بهتر نیست از "نهضت سبز اسلامی" فاصله بگیرید!؟  (ششم سپتامبر 2009) (اين متن خلاصه شده است؛ برای متن اصلی به اينجا مراجعه کنيد>>>)

 

***************************

جمعه 13 شهريور 1388 ـ 4 سپتامبر 2009

در دفاع از سنگر آزادی و روشن اندیشی و سکولاریسم، هم آوا شویم!

نیما طاهری>>>

در شرایطی که شعله ی آتش جنبش مردمی به هر مناسبتی زبانه می کشد، کابوس باز گشایی دانشگاه ها، آرام و قرار جلادان حاکم را برهم زده است. حاکمان جلاد نیک می دانند که در شرایط کنونی باز گشایی سنگر آزادی، جز گشودن جبهه ی نبردی دیگر معنایی نخواهد داشت. از این رو بار دیگر شمشیر از نیام کشیده و فرمان حمله به سنگر آزادی را صادر کرده اند. بی شک اگر حاکمان در کوتاه مدت نتوانند نظم پادگانی و گورستانی دلخواه خود را در دانشگاه مستقر کنند، بر آنند که شبیخون فرهنگی دیگری را با بستن دانشگاه ها بر پا کنند. ولی امر جلادان دوشنبه به روشنی و صراحت از ضرورت پادگانی کردن نظام دانشگاه ها سخن گفت. به امر ایشان دانشگاه ها باید به جبهه ی جنگ نرم با غرب تبدیل شوند، دانشجویان باید چون افسران جوان این جبهه در صحنه حضور یابند و استادان نیز چون فرماندهان و طراحان جبهه ی جنگ نرم باشند. دانشجویان به زعم ولی جلادان باید متعبد و متدین باشند. به عبارت دیگر چون چرا نکنند و گوش به فرمان فرمانده هان خود باشند. به زعم ایشان دانشجویان باید آموخته های سیاسی و اجتماعی و فکری خود را چون اسرار نظامی تلقی کنند و از انتقال آن به محیط های اجتماعی پرهیز کنند. بدیهی است که در این راستا یکی از نخستین گام های اینان اخراج گسترده دانشجویان و استادان مبارز از دانشگاه خواهد بود؛ زیرا به زعم حاکمان جلاد بخش بزرگی از دانشجویان و استادان فعلی چون ستون پنجم دشمن تلقی می شوند. ولی امر جلادان تاریک اندیش با گفتن این سخنان که : «بسیاری از علوم انسانی مبتنی بر فلسفه‌هایی است که مبانی آنها، مادیگری و بی‌اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی است و آموزش این علوم موجب بی‌اعتقادی به تعالیم الهی و اسلامی می‌شود و آموزش این علوم انسانی در دانشگاه ها منجر به ترویج شکاکیت و تردید در مبانی دینی و اعتقادی خواهد شد.» برای بستن احتمالی دانشگاه ها و شبیخون فرهنگی دوم از هم اکنون خیز برداشته است. وی از تمامی مراکز تصمیم گیری - دولت، شورای عالی انقلاب فرهنگی و مجلس - خواست که به این امر توجه جدی کنند. بنابر این حاکمان تاریک اندیش برای مقابله و سرکوب جبهه ی نبرد دانشجویی و سلاخی کردن فرهنگ روشن اندیشی، از هم اکنون تمامی قوای سرکوبگر خود را به میدان فراخوانده اند. بی شک ما نیز برای مقابله با یورش سازمان یافته ی نیروهای سرکوبگر، از هم اکنون باید به سازمان یابی و پیوند جنبش دانشجویان با جنبش مردمی بیاندیشیم. دانشجویان را نباید تنها گذاشت. دفاع از سنگر دانشگاه، دانشجو و استادان آزاد اندیش را باید از هم اکنون به یکی از وظایف جنبش مردمی تبدیل کرد. باید به فکر پیوند دانشگاه و خیابان بود. باید به فکر پیوند دانشگاه و کارخانه بود. دانشجویان خود نقطه ی پیوند دانشگاه و خیابان و کارخانه اند. دانشجویان خود نقطه ی پیوند جوانان، زنان، آزاد اندیشان و دگر اندیشانند. برای مقابله با استبداد و تاریک اندیشی، باید بر پیوند آزادی و روشن اندیشی و سکولاریسم تاکید کرد. در دفاع از سنگر آزادی و روشن اندیشی و سکولاریسم  باید هم آوا شویم!

***************************

شنبه 7 شهريور 1388 ـ 30 ماه آگوست 2009

آقای نوری علای گرامی

با تشکر از مقالهء روشنگر شما در مورد شخصيت مهندس کورش زعيم که هم اکنون در زندان اوين اسير است، متن ضميمه نامه ای است هوشمندانه که او چند ماه پیش از دستگیر شدن اش نگاشته و آن را برای آگاهی رسانی، نزد چند تن از یاران خود به امانت گذاشته بود تا در صورت هر گونه پیش آمدی منتشر شود. علت نیز چیزی نبود جز آنکه بسیاری از مبارزان در بازداشت گاه های رژیم پس از چندی زندانی بودن، جسدهای بی جانشان تحویل خانواده هایشان شده است؛ آن هم در شرایطی که پیش از بازداشت تندرست بوده و بعد از زندانی شدن، از سوی حکومت اسلامی بیان شده که به علت بیمارهای قلبی و غیره در زندان جان سپرده اند! در صورتی که صلاح دانستيد اين متن را منتشر کنيد تا تکمله ای بر مقالهء شما باشد. (امضاء محفوظ)

من تندرست هستم

1-    من هر سال چک آپ کامل می کنم. که نتایج آن مانند همیشه نشانگر تندرستی کامل من است.

2-    قلب من هیچ عیبی ندارد. نه رگهایم گرفته و نه ماهیچه های قلبم تنبل شده اند. نبض من میانگین 70 تپ در دقیقه، فشار من 8/12 و برای سالهای سال ثابت بوده است. بنابراین، احتمال سکته، ایست قلبی یا هرگونه عارضه قلبی بسیار بسیار بعید است.

3-    آمید به آینده و امید به زندگی من بسیار زیاد است و هیچ گرایش به خودزنی یا خودکشی ندارم. من هرگز اعتصاب غذا نخواهم کرد، مگر اینکه به سلامت غذا مشکوک شوم. 

4-    من به هیچ چیز اعتیاد ندارم، نه سیگار، نه الکل، نه هرویین، نه تریاک و نه هیچ قرص یا ماده تخدیر کننده یا مسکر. بنابراین، احتمال اینکه من بر اثر مصرف زیاد یکی از این مواد بمیرم یا حتی تعادل خود را از دست بدهم و از جایی پرت شوم، وجود ندارد.

5-    من به هیچ چیز حساسیت ندارم. همه چیز می خورم و همه چیز را لمس می کنم. بنابراین، احتمال اینکه یک حمله آلرژیک به من دست بدهد صفر است. 

6-    تراکم استخوانهای من طبیعی است و هیچ گرایش به شکنندگی ندارد. من به راحتی از روی جوی آب می پرم، سه پله یکی می کنم و در ورزشهایی که ایستایی کامل را نیاز دارد شرکت می کنم. بنابراین، احتمال اینکه هیچ یک از استخوان های من تصادفا" یا در اثر افتادن معمولی بشکند وجود ندارد.

7-    سلول های مغز من کاملا" سالم هستند و همه وظایف خود بدون کاستی انجام می دهند. هیچ عارضه ای که نشانگر آلزایمر، پارکینسون، فراموشی، عدم تعادل و غیره باشد وجود ندارد، بنابراین، هرگونه بیماری یا سکته مغزی خودجوش نخواهد بود. 

8-    من اجازه تزریق یا مداوا در درمانگاه زندان را نخواهم داد و درخواست دارو نخواهم کرد.

من اعلام می کنم که با تندرستی کامل به زندان می روم.

کورش زعیم

29 اسپند 1387

آقای مسعود عليزاده در مقالهء خود پيرامون آزادی بيان، به مادهء 19 کنوانسیون حقوق بشر اشاره می کند: «هر فردی حق آزادی عقيده و بيان دارد و اين حق، مستلزم آن است كه كسی از داشتن عقايد خود بيم و نگرانی نداشته باشد و در كسب و دريافت و انتشار اطلاعات و افكار، به تمام وسايل ممكن، و بدون ملاحظات مرزی، آزاد باشد». و ادامه می دهد که «من به شخصه با این رنگ سبز که از آن بعنوان نماد سیادت یاد می کنند مخالفم، به این دلیل که سید و سیادت را نه تنها برتر از خود نمی دانم بلکه این گروه را نژاد پرست می دانم که باز در جوامع و قوانین دموکراتیک جرم محسوب می شود، همانگونه که در بسیاری از کشورهای دموکراتیک حمل صلیب شکسته که نماد نازیست های نژاد پرست هیتلری بوده است امروزه جرم محسوب می شود و با حاملین آن برخورد قانونی می کنند و اصولن در کشورهای دموکراتیک عدم تبعیض نژادی، عقیدتی، جنسی... جزو اصولی است که در قوانین اساسی آنها بسیار بر آن تاکید شده است». حال، پرسش من اين است که آيا ما مجازيم، يا بايد مجاز باشيم که بدون هيچگونه محدوديتی عقايد و باورها مان را، بهر وسيلهء ممکن، بيان و منتشر و پراکنده کنيم؟ حتی اگر ما يک فاشيست يا نازی يا کمونيست، يا کاپيتاليست يا سوسياليست، يا اهل سکس دسته جمعی، يا يک پانداز و فاحشه  و حتی يک منحرف جنسی باشيم؟ يعنی استفاده از هر وسيلهء ممکن تبليغاتی و بدون هيچ محدوديتی در مدارس، کودکستان ها، کليساها و مسجدها بايد مجاز باشد؟ من البته از اينکه همهء اين ها را يک کاسه کرده ام عذر می خواهم اما همه شان بهر حال بخشی از رفتار آدميزاد هستند. چرا حمل صليب شکسته جرم است اما حمل خود صليب نيست؟ ما چگونه می توانيم همهء اين مسائل را تحت عنوان حقوق بشر و دموکراسی حل و فصل کنيم؟ آيا محدويتی هم در کار است؟ ما تا چه اندازه مجازيم قوانين  مقررات را مطابق ميل خود کج و معوج کنيم؟ شايد خوانندگان شما بتوانند در اين مورد نظری بدهند. (پيروز)

«هر شخصی حق دارد از آزادی اندیشه، وجدان و دین بهره مند شود؛ [اين امر] مستلزم آزادی تغيیر دین یا اعتقاد و همچنین آزادی اظهار دین یا اعتقاد،در قالب آموزش دینی، عبادت ها و اجرای آیین و مراسم دینی، به تنهایی یا به صورت جمعی، به طور خصوصی یا عمومی است.» (ماده ١٨ اعلامیه حقوف بشر). من براین باورهستم، و سخت هم به آن پایبند هستم که آزادی بی چون و چرای دین و مذهب، هر دین و مذهبی، در انتها به تعصب و بنیادگرایی دینی و مذهبی میگراید. البته در  «اعلامیه حقوق بشر»‌ نیامده است که مرز دین‌ و دینداری از کجا ‌آغاز و به کجا ختم میشود، و به همین دلیل  هم است که این «حق»  پیراهن عثمان اسلامگرایان شده است که میخواهند بدون در نظرگرفتن محیط و یاکشوری که در آن زندگی میکنند از حق مسلم خود برای اجرای آیین و قوانین دینی خود بهره مند شوند. البته دراسلام بشر میباید از جنس مذکر باشد، یعنی نیمی از آنها که زنان مسلمان هستند یک بشر« کامل» به حساب نمیآیند که حقوقی هم داشته باشند. این را تنها من نمیگویم، این گفته بنا برفقه خودهمین باورمندان است. بگذریم از این راستی که در بسیاری کشورهای اسلامی خودمردها هم ازحقوق کامل بشری و یاحتی شهروندی یهره مند نیستند: به این امرکه فقیهان محترم این امت بخت برگشته را در رده انسانهای عاقل حساب نمیکنند، بلکه گوسفندانی هستند که باید «سگها» را به جانشان انداخت تا دست از پا خطا نکنند. البته «آزادی مذهب»  بنا بر «نرمهای» اجتماعات کنونی بشری، تا آنجاییکه به جهان اسلام (و تا حدی به جهان آزاد) مربوط میشود، ادعایی بسیار بی معنی و تا حدی نشدنی است. چه آزادی انتخابی میتواند وجود داشته باشد وقتیکه مذهب یک بشر از زمانی که نطفه ای بیش نیست تعیین شده است!؟‌ به ویژه در خانواده های مسلمان از چندسالگی پدران و مادران مغز خوردسالان را به مذهب آلوده میکنند و پس از گذران دوران بلوغ جامه بشری به آنها این حق (!؟) را میدهد که هرمذهبی را که دوست دارد بپذیرند! حقیقت این است که بطورکلی این بشرهای مسلمان ازکودکی نه دسترسی به منابع مذهبی (دینی) دیگری غیر از آنچه آموخته اند دارند و نه اصولأ مذهب کنونی آنها چنین اجازه ای را به آنها میدهد؛ بنابراین اگر تصمیم به برگشت از دین (بخوانیداسلام) را در سر بپرورانند و یا حتی شک در آنچه به آنها آزموده اند بکنند هم در این دنیا از دگر انسانها (مسلمین) عذاب میبینند و هم در « آن دنیا» ازخدا (الله)؛ به این منظور که حتی حق راحت مردن هم از آنها گرفته شده است!  نتیجه اینکه تنها تکیه بر تمامی و یا برخی ازمواد «منشورجهانی حقوق بشر» نمیتواند گره گشای نابسامانیهای ایران اسلامزده باشد. مشکلات ما بسیار ژر‌فتر از آن است که بتوانیم با تکرار طوطی وار چند اعلامیه به حل آنها بپردازیم. (نادر اکبری)

***************************

دربارۀ مقالۀ «آيا هفتهء آينده حساب نسل کنونی با نسل 57 صاف می شود؟»>>>>

شنبه 2 خرداد 1388 ـ 23 ماه مه 2009

آقای نوری علا

این ها چیست که می نویسید؟ چرا فکر میکنید با شرکت گسترده مردم در انتخابات عمر رژیم درازتر  میشود. این در دولت های نسبتا دموکرات تر مانند دولت آقای خاتمی (و یا آقای موسوی و یا کروبی اگر موفق شوند) است که نهادهای مردمی و روزنامه ها و موسسات غیر دولتی و حتی احزاب می توانند شکل بگیرند و بتدریج حکومت را وادار به عقب نشینی و دادن امتیازهای اجتماعی بنفع آزادی های بیشتر کنند. در حکومتی که پول نفت دارد و می تواند حقوق ارتش و قوه قهریه و دستگاه های انتظامی و امنیتی و گروه های  فشار را بدون مالیات بپردازد صد سال هم که مردم انتخابات را تحریم کنند هیچ اتفاقی نمی افتد. ما به آزادی های نسبی احتاج داریم تا بتدریج جوانان و مردم بدانند که عامل بدبختی آنها چیست و چگونه باید از شر آن خلاص شد. تحریم برای زمانی است که یک حزب و یا تشکیلات قوی مخالف و بانفوذ وجود داشته و بتواند مردم را بسیج کند و با اعلام خواسته های مشخص در مقابل حکومت برای نیل به هدف  و نشان دادن قدرت به حاکمیت و جا انداختن خواسته های مردم انتخابات را تحریم کند تا قدرت سیاسی خود را به حکومت و دنیا نشان داده و امتیاز بگیرد. بدون وجود این شرایط جنابعالی و سایر همفکران شما با عنوان اینکه شرایط دموکراتیک نیست و رای دادن به مشروعیت حکومت کمک می کند مردم را دانسته و یا ندانسته گمراه می کنید. در آنجا نشسته اید و فرق زندگی در دوران احمدی نژاد و خاتمی را لمس نکرده اید و نمی دانید. شاید هم از رنج بردن مردم ایران لذت می برید. علتش را نمی دانم ولیکن توصیه های شما نتیجه ای غیر از این ندارد. اگر این دولت ادامه پیدا کند نه تنها عمر رژیم کوتاه نمی شود بلکه اینها همهء روشنفکران و مخالفان فکری خود حتی در جمع روحانیان را هم تار و مار و اگر بتوانند حذف فیزیکی خواهند کرد. عراق صدام حسین و لیبی معمر قذافی را در نظر بگیرید که به کوچکترین بهانه ای دانشجویان معترض و حتی اساتید را در صحن دانشگاه ها از دار آویزان کردند. دولت آقای احمدی نژاد با فتاوی آقای مصباح و امثالهم و انفاذ آقای خامنه ای فجایع بیشتری می توانند خلق کنند.  اگر تا حال موفق نشده اند (مثلاً، در ماجرای 18 تیرماه سال 78) بخاطر آن است که نتوانسته اند تمام نهاد ها مانند مجلس و غیره به طور کامل در اختیار بگیرند تا به این کارها وجه قانونی دهند و این اتفاقاً به خاطر شرکت مردم در انتخابات است. رژیم همواره حدود 30 درصد مردم را می تواند بسیج کرده به نفع خود به میدان آورد  و اگر موفق شوند احمدی نژاد را تحمیل کنند این بار این کارها را خواهند کرد. اگر فکر می کنید این کار به انقلابی دیگر منجر خواهد شد باز هم اشتباه می کنید. تازه اگر هم انقلاب و دگرگونی خونینی اتفاق افتد وضع بدتر خواهد شد نه بهتر. علت اقبال جوانان و دانشجویان به شرکت در انتخابات این هاست و احساس می کنند که با ادامهء دولت احمدی نژاد چه مصیبت هایی ممکن است پیش آید. یک مصیبت محتمل تحمیل یک جنگ ناخواسته بر مردم ایران است که در واقع مقدماتش را هم با ماجراجویی های احمدی نژاد و خامنه ای آماده کرده اند چون این رژیم بدون بحران قادر به ادامه زندگی نیست. اتفاقا این جنگ خونین مورد نیاز تندروهای اسراییل و دشمنان مردم ایران در روسیه و انگلستان هم است و بهمین دلیل می بینیم عوامل هر دو کشور سعی می کنند دولت احمدی نژاد را سرکار نگهدارند. شما چند کلمه درس نامربوط خوانده اید و فکر میکنید با این حرف ها که می نویسید (که ممکن است برای بعضی افراد هم که وارد نیستند جذابیتی داشته باشد)  چه شاهکاری کرده اید؟ من ندیدم از شما یک مقالهء تخصصی به زبان انگلیسی در نشریه ای علمی در همان رشته خودتان چاپ شده باشد. پس چرا فکر می کنید خیلی متفکر و دانا هستید؟ کمی به وضعیت خطیر مردم در داخل کشور فکر کنید آنگاه اگر ریگی به کفش نداشته باشید در حرف های خود تجدید نظر خواهید کرد.

م. ص.

***************************

دربارۀ مقالۀ « پیشنهاد برای نجات میهن »>>>>

شنبه 2 خرداد 1388 ـ 23 ماه مه 2009

 

آقای زعيم، هموطن گرامی.

آنچه به آن پرداخته ‌اید رنج و بلاهائی ست که بر سر مردم ایران در طی سی سال گذشته نازل شده است. در چون و چرای آن با شما  اختلافی ندارم بلکه با شما همصدا هستم. از میهن سخن گفتن شما و راه حل شما هم بسیار دلشادم.  58 بار نام "ایران" و 8 بار صفت "ایرانی" را در نوشتارتان ذکر کرده‌اید که مرا جذب خود کرد.

با آنکه مرا بعنوان یک ایرانی دگراندیش ملی‌گرا مخاطب قرار نداده‌اید و حق اظهار نظر مرا با تعیین قبلی شکل نظام آینده ایران در نظر نگرفته‌اید، باز هم نوشتار شما را تا کلام آخر بخاطر ایرانی و ایران‌دوست بودنم، خواندم.

با تمامی گفتار شما بجز یک نکته موافقت کامل دارم و آن تعیین شکل نظام آینده ایران است که بنظر من بایستی آنر را هم به رای مردم گذاشت.

خوشنودی من در این است که راه حل‌های ما برای  گذر از جمهوری اسلامی   تا 98% هماهنگی کامل پیدا کرده است. امیدوارم 2% اختلاف من و هموندانم با شما مانعی برای یک همبستگی ملی ( آشتی ملی ) نباشد. ایران به همه ما  ایرانیان احتیاجی مُبرم دارد و نمی‌توانیم بخاطر آرمانگرایی خُشک و سُنتی خود همدیگر را پذیرا نباشیم.

ما آیرانیان در آینده هم با هم اختلاف نظر خواهیم داشت. بهتر است این اختلافات را به رای مردم بگذاریم و آنان را قاضی مُنصفی در انتخابات آزاد آینده بدانیم.

ارادتمند

بهمن زاهدی

 

***************

آقای نوری علا سلام،

در پی انتشار مقاله آقای زعيم در سکولاريسم نو  ديده ام که سلطنت طلبان در چند جا به نوشتهء آقايان زعيم حمله می کنند. بنظر من، اعتراض آنها به زعیم وقتی درست است که رفراندوم خمینی را قبول نداشته باشیم و شیوهء حکومتی مشروطهء سلطنتی یکی از گزینه ها باشد که باید رفراندوم جدیدی آن را انتخاب کند.

شاد وپیروز باشید

 

***************

در خواستِ نجات از هم ميهنان ِ گرامى،

فاشيست هاى جبهه ملى در حال نقضِ حقوق بشر ِ من ِ ايرانى از نسل سوخته هستند.  هم ميهنان ِ گرامى، چه جمهور خواه هستيد، چه هوادار پادشاهی، ولى از شما ميخواهم من كه يك هوادار پادشاهی هستم را يارى دهيد، لطفا اين خسته يه امثالِ من را هم بيان كنيد، حق تعين ِ سرنوشت ِ كشور ِ ايران حق هر ايرانى است، چه جمهور خواه چه  هوادار پادشاهی. رفراندم حق هر ايرانى است،

فاشيست ها شكل هاى گوناگون دارد، اين هم يكى اش است؛ آقاى كورش زعيم از جبهه ملى، در اين مقاله كه در سايت هاى جبهه ملى، كورش زعيم و سايت ايران پرس پخش مشود، وجود ميليون ها ايرانى كه هوادار شيوهء دمكراتيك هستند را انكار ميكنند و حق آنها براى انتخاب سرنوشت ايران انكار ميشود  و در پايان مقاله بدون اشاره به رفراندم جمهوری تعين ميكنند، و حتى ميگويند فقط جمهور خواهان حق تصميم دارند.  اين هم يك نوع فاشيسم است.

ايشان به چه حق ميليون ها ايرانى را كه طرفدار پادشاهی پارلمانى هستند نديده ميگيرند؟ متاسفانه امثالِ آقاى كورش زعيم به خود حق ميدهند براى ميليون ها ايرانى تصميم بگيرند . آيا من هم يك ايرانى نيستم؟ آيا حق ندارم مانندِ آقاى كورش زعيم  براى سرنوشت ايران ِ خود تصميم بگيرم؟

امضاء (ناخوانا)

***************************

پنج شنبه 31 ارديبهشت 1388 ـ 21 ماه مه 2009

مجله سکولاریسم نو

حالا همه تیغ شده‌ا‌ند بر گردن محمود دولت آبادی و دیواری کوتاهتر از دیوار او نیا‌فته ا‌ند .

می شود با دیدگاه‌های محمود دولت‌آبادی در مورد ادبیات ابداً موافق نبود و، کمتر از آن، می شود با دیدگاه‌های سیاسی او موافق بود، اما در یک چیزی نمی توان شک کرد: محمود دولت آبادی از شریفترین فرزندان "ایران" زمین است که هرگز قلمش را نفروخته است: به دریوزگی لقمه‌ای نان که هیچ، حتا به بهای حفظ جان خود که هدیتی نه چنین کم بهاست .

کاش خیلی‌‌ها به همان اندازه که به عمل دولت‌آبادی تاخته‌ا‌ند، نعره‌های کریه عبدالکریم سروش را هم می‌‌شنیدند. دکتر عبدالکریم سروش، به بهانهء انتقادی که دولت‌آبادی از او کرده است، یکباره به اصل خویش باز گشته است. "حاج فرج دباغ" چاک دهان باز کرده است و آنچه لایق ریش خود اوست، به مردی همچون محمود دولت آبادی، نویسندهء مردم "ایران" زمین، نسبت داده است .

آقای سروش! انقلاب فرهنگی‌ ایران و همه دست آوردهای آن (خودتان بشمارید ۱... ۲... ۳...)، چه بخواهید و چه نخواهید، دستپخت همچو "شما"یا‌نی‌ است. پس آن دموکراسی و آزادیی که منظور نظر همچو "شما"یی نیز هست، ارزانی‌ خودتان با‌د.

فرزندان ایران ‌زمین، آزادی و دموکراسی را بدست خواهند آورد. آنرا می شناسند و سال هاست که شرف و عزت آنرا پاس می دارند. نان را به نرخ ‌خون جگر (به تعبیر زنده یاد، نادرپور) خورده‌ا‌ند، اما حتی برای حفظ جانشان نیز سر بر آستان هیچ خدایی فرود نیاورده‌ا‌ند. در همین یک قرن گذشته، از میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل‌ بگیرو بیا تا محمد مختاری، میر علایی ، مجید شریف و... و اگر به پیشتر‌ها برگردید ـ به هزار سال پیش ـ فردوسی بزرگ را داریم که سایه‌اش بر سر ما جاودان است.

باری، محمود دولت‌آبادی از فرزندان شایسته ایران‌زمین است. من (نگارندهء این سطور) به سهم خودم، پیش پایش می ایستم، حضور‌ش را مغتنم می شمارم و او را بر دو چشم خویش می‌‌نشانم.

افشین سالار _ تورنتو

***************************

دربارۀ مقالۀ «ما کی از خود رها خواهیم شد تا ملت را رها کنيم؟»>>>>

شنبه 26 ارديبهشت 1388 ـ 16 ماه مه 2009

پیامی به آقای مُهندس کوروش زعیم

خشایار رُخسانی

با درود به آقای مهندس کوروش زعیم،

دوستِ گرامی، روزهایِ در پیش ِرو، روزهایِ سرنوشت ساز در دوران گُذشتهنگاری ایران هَستند؛ روزهایی که روشنبین هایِ این کشور میتوانند با بهره بُردنِ مُهَندِزی شُده (حساب شده) و خَرَردورزانه از آنها، سرنوشتِ کشور را به سودِ پیروزیِ فرجامین ِدمکراسی و سکولاریسم، دگرگون کنند. ولی بدبختانه زَرسنجی (معیاری) که امروز اُپوزیسیون دمکراتِ ایران با آن رویدادهایِ روزمَرۀِ این کشور را ارزیابی میکُند، آن را از شناختِ این راستینگی ِ(واقعیت) آشکار، بازداشته است.

دیدگاهِ شُما در در بارۀِ گُزیدمان آینده که در نوشتار تازۀِ شُما  با سَرنویس "ما کی از خود رها خواهیم شد تا ملت را رها سازیم" بازتاب داده شُده است، در پیوند با آن چهار نامزدِ گُزیدمانی؛ به چم احمدی نژاد، کروبی، میرحسین موسوی و محسن رضایی، که نورچشمی فرمانپادی اسلامی هَستند، به رسایی (بطور کامل) درست است؛ زیرا که آنها گُماردگی (مأمویت) و هَدَفِ دیگری بجز پیدا کردن راهی برایِ ادامۀِ هَستی فرمانروایی آخوندی در ایران ندارند. ولی آنچه که در این میان از نگرِ تیزبین شُما بدور مانده است، نامزدیِ زمامدار ِ آزاده ای بنام آقای دکتر قاسم شعله سعدی میباشد [1]، که بارها با نامه هایِ پرخاشگرانه و پَتکارشانه (اعتراضی) به آیت الله خامنه ای، رهبریِ بیخَرَدانۀِ  او را فَرنودِ نهادین ِ (دلیل اصلی) درد و رَنجِ مردم و خودکامگی ِلگام گسیختۀِ ولایتِ فقیهِ او را شَوۀِ نهادین ِ (سبب اصلیِ)  فروپاشی کشور دانسته است [2].

او در این نامه، آشکارا از یک ساختار ِجهانگرا (سکولار) و دمکراتیک پدافندی کرده و آن را تنها آلترناتیو (alternative) و ساختار ِجایگُزین میداند که باید بر ویرانه هایِ سامان خلیفه گری اسلامی، برپا شود تا کشور از این گَندآبِ اسلامی رهایی یابد. اگر اپوزیسیون دمکرات ایران پیش پیغان (پیش فرض) خود را برایِ پشتیبانی از یک نامزدِ گُزیدمانی، برنامه ها و پلاتفرم دمکراتیک او می اِنگارد، این نامه بهترین پلاتفرمی است که برنامه هایِ خَرَدگرانه و اندیشه هایِ مردمسالارانۀِ آقای دکتر شعله سعدی را بازتاب میدهد و آزادیخواهان میتوانند آنرا در خاستگاهِ انگیزه ای در پشتیبانی از نامزدیِ گُزیدمانی او بپذیرند.

به شَوَندِ (علت) اینکه با نوشتن ِ این نامه هایِ سرگشاده، آقای دکتر شعله سعدی از هیچگونه شانسی برای گُذر از آب بندِ شورایِ نگهبان برخوردار نیست، تنها هواداری و پُشتیبانی میلیونی مردم ایران خواهد توانست، او را از این راهبند، گذر دهد. در نِهِشت (وضعیت) رَد شدن ِشایستگی او از سوی شورای نگهبان و در پیشایندی (شرایطی) که او از یک جُنبش پَشتیبانی مردمی برایِ فشار آوردن بر شورایِ نگهبان برخوردار نباشد، گُزیدمان ِ آینده همانندِ سال هایِ گذشته تنها به میدان همتازیِ (رقابت) نورچشمی هایِ فرمانپادیِ آخوندی، فراخواهدرویید. در اینچنین نهِِِشِتی (وضعیتی)، برای آزادیخواهان، دیگر هیچگونه انگیزه ای برایِ هُماسیدن (شرکت کردن) در گُزیدمان آینده وجود نخواهد داشت؛ هنگامیکه آنها ناگُزیر باشند مانندِ سال هایِ پیشین، تنها میان بد و بدتر را برگُزینند.

 نامزدیِ آقا دکتر قاسم شعله سعدی در گُزیدمان آینده، با نگر با این داده ها و پیشینۀِ آزادگی و جهانگرایی و شیردلی او، بهترین و نایاب ترین ژایشی (شانسی) است که همکنون برای اُپوزیسیون مردمسالار ِ ایران بدست آمده است، تا با پُشتیبانی سامانمند (سیستماتیک) و سراسری در کشور از او، او را گُزینۀِ ویژه خود کُند. ندیده گرفته شدنِ این ژایش (فرصت)، بُزُرگترین رَمژَک (خطا) و لغزش ِ نابخشودنی ِروشنبین هایِ این کشور، پس از کمکِ آنها به رویِ کار آوردن خُمینیسم  در ایران خواهد بود.

با ارجمندی

زنده و تندرست باشید

خشایار رخسانی

‏يکشنبه‏، 2009‏/05‏/17

یاداشت:

[1] http://www.sholehsadi.com/news0.php

[2] http://www.mihan.net/57/mihan-57-43-01.htm

***************************

دربارۀ مقالۀ «حریم انتخابات، یک وظیفه ملی ومبارزاتی است»>>>>

پنج شنبه 17 فروردين 1387 ـ 7 ماه مه 2008

پاسخی به آقای آرش صبحی

گزیدمان آینده  و سرگشتگی نیروهای جایگزین

خشایار رُخسانی

جناب آقای آرش صبحی، برای ایرانیان که در برونمرز از یک زندگی  آسوده ای برخوردارند و با دُشواریِ های مردم ایران آشنایی ندارند، بسیار آسان است که همچنان مانند سی سال پیش، در جهانِ هَستنما (مجازی) اینترنت و تارکده، دُنکیشوت وار به جنگِ آسیابِ بادی بروند، و با هزینه کردن جان و مال مردم، نسخه-ی پایداری و "قیام ملی" در برابر خودکامگی آخوندی به پیچند. آنهایی که بدون رویکرد به آزمون ِکابوس ِ تلخ ِفَرمانروایی احمدی نژاد، در چهار سال پیش همچنان مردم را در گُزیدمان (انتخابت) آینده به بی پروایی و خانه نشینی می ایزانند (تشویق میکنند)، یا در سه دهه-ی گذشته در کره مریخ زندگی میکرده اند، از اینرو ناآگاه از رویداده های ایران هستند، و یا هنوز ناتوان از پی بردن به سرشتِ آخوندها میباشند. هنگامیکه آخوندها هر روز با دمیدن در شیپورهایِ جَنگ و گُسترش کینه توزی با بلندگوهایِ سخنپراکنی شان در جهان، به حکومت های آزاده و دمکراتِ جهان دهن کجی میکنند و بانگ برمیآورند که آنها پشیزی ارزش برای دات های (قوانین) جهانی و هوده-ی آدمی (حقوق بشر) نمی شناسند و برای اُستوانید (ثابت کردن) گفته هایِ خود، قاضی القضات آنها هر روز در کشتن کودکان خردسال ایرانی با یکدیگر همتازی میکنند (مسابقه گذاشته اند)، و رئیس جمهور حکومت اسلامیش، احمدی نژاد، بلندگو و تریبون ِ یک همایش جهانی را که برایِ ایراختن (محکوم کردن) نژاد پرستی در جهان، برپا شده است، ابزاری برای دامن زدن و گُسترش نژادپَرستی، کینه توزی، دشمنی و جنگ افروزی در جهان میکُند، آیا این خنده آور نیست که هنوز شما باور داشته باشید که حکومت اسلامی در غم گردآوری رای مردم برای اعتبار بَخشیدن به حکومتش و پاسداشت از آبرویِ جهانی خودش باشد؟ با نَگر به نمونه هایِ بالا، پاسداشتِ آبرویی رژیم، بایستیکه واپَسین ترین نگرانی ای باشد که مُلاها به آن میاَندیشند. آنجا که خمینی میگوید که اگر همه بگویند آری من میگویم نه، آیا باور ندارید که خودکامگی آخوندها که زرسنج (معیار) کشورمداری شان، ارزش ها و دات های (قانون های) 1400 سال پیش دهات های مکه و مدینه در عربستان صعودی هستند، در سنجش با خودکامگی هایِ اَرتشی ِجهانگرا (سکولار) همانند بشار اسد در سوریه و قذافی در لیبی که به کمینه ای (حداقلی) از ارزش ها و دات های جهانی ارج میگُذارند، از دو جوهر گوناگونی باشند؟ و هماهنگ با آن باید که شیوه مبارزه-ی ما با آنها گوناگون باشد؟

دوست گرامی از دیدگاه من، بی پروایی اپوزیسیون در برابر گُزیدمان آینده میتواند به ادامه هَستی دولتِ احمدی نژاد کُمک کُند که پَژمَرگ (خطر) بُزُرگی برای یکپارچگی ایران و نابودی آینده و سرنوشت این کشور خواهد بود. به باورِ من هُماسیدن (شرکت کردن) در گزیدمان آینده نباید که هدف باشد، ونکه ابزاری برای نزدیک شدن به هدف که همانا نهادینه شدن دمکرسی در ایران است. اگر کشورمداری هُنر بکارگیری درستِ ژایش ها (فرصت ها) باشد، باید که از کوچکترین روزنه ها برای نزدیک شدن به هدف بهره بُرده شود. از اینرو از دیدگاه من باید تا آنجا که میتوانیم با تلاش های روشنگرانه-ی خود، مردم را از بی پروایی و بیتفاوتی بیرون آورده و سُهش (احساس) پذیرش خویشکاری (مسئولیت) را در  آنها بیدار کنیم. برای خودداری از هُماسیدن (شرکت کردن) در گزیدمان آینده، هنوز 40 روز مانده است. که باید از زمان بجامانده  به بهترین شیوه بهرهمند شویم.

 چنانچه شورای نگهبان بخواهد، از پذیرش یک نامزَدِ دمکرات که بتواند آزادیخواهان را نمایندگی کند، سر باززند، و فرمانپادی آخوندی (حاکمیت آخوندی) از دیده بانی ( نظارت) و بازرسی بر رَوندِ درست و دادگرانۀِ گزیدمان ِآینده از سوی ِیک گروه بازرس جهانی پیشگیری کند، میتوان مردم را از هماسیدن (شرکت کردن) در گزیدمان دور نگهداشت. ولی تا آن زمان هنوز 40 روز ژایش (فرصت) هست. ولی از دیدگاه من  این درست نیست که بدون فراخواندن مردم به مبارزه و هُماسیدن در کارزارهای گُزیدمانی (election campaign) برایِ بهره بردن از شایش های (امکان های) دَمِدست، آنها را به خانه هایشان بفرستیم، آنهم با نگر به اینکه هتا برای سازماندهی یک بایکوتِ (boycott) سراسری، باید که در پیوستگی با مردم بود. و برای برپایی این پیوستگی باید مردم را بدور چیزی گردآورد. آنچه که از مَهَندی (اهمیت) برخوردار است به پویش درآوردن مردم ایران است تا آنها از این خواب زمستانیِ بی پروا بودن بیرون بیایند، و این سُهِش (احساس) را بدست آورند که این کشور ازآن آنهاست و خُداوندگاران راستین ایرانزمین مردم ایران هستند. بکمک یک میلیون دانشجو که همه به اینترنت راه دارند و تلفن همراه، پیامک و دیگر رسانه های پیوستگی، میتوان با هم رای شدن ِاپوزیسیون بر سر یک نامزدِ گزیدمانی انباز (مشترک) در ایران، جنبشی را براه اندخت که همه-ی خواب های شیرین آخوندها را برای پیروزی در گزیدمان آینده به کابوس آنها دگرگون کند.

از دیدگاه من دلخوش کردن به کسی مانند آقای کروبی که آزمون ناکارآمد بودن خود را در گردن گذاردن به "حکم حکومتی"  در سکالشگاه (مجلس) ششم داده است، یک رَمژک (خطای) نابخشودنی است، زیرا از سوراخ مار بیشتر از یکبار نیش خوردن، نشانی از بیخردی میباشد. اگر آقای کروبی براستی "شیخ اصلاحات" میبود، او در زمان فرنشینیش در سکالشگاه ششم به اندازه بَسنده، زمان برای با انجام رساندن ِ برنامه هایِ بهینشگرانه اش داشت و دیگر اینکه " آزموده را آزمایش کردن خطاست."

از دیدگاه من همکنون بهترین نامزد گزیدمانی آینده برای آزادیخواهان نمیتواند کسی بهتر از آقای دکتر قاسم شعله سعدی باشد [1] که به شوند اندیشه های آزادیخواهانه، جهانگرا (سکولار)، میهن پرستی، دلیری و مبازه او با آیت  الله خامنه ای در به چالش گرفتن خاستگاه ولایت فقیه و اهرم مجد کشورمداریک (قدرت سیاسی) بیکران آیت الله خامنه ای، شایستگی و توانایی خودش را برای یک درگرگونی بُنیادین در ساختار حکومت  اسلامی اُستونیده است (ثابت کرده است) و بهای ایستادگی خودش در برابر خودکامی آیت الله خامنه ای را نیز با زندانی کشیدن داده است.

اگر چه آقای شعله سعدی در استان پارس به شَوَند (علت) دو دورۀِ نمایندگیش در سکالشگاه اسلامی، آدم پرآوازه و خوشنامی هستند، ولی به شوندِ پایداریش در برابر خودکامگی آیت الله خامنه ای و نامه های سرگشادۀِ پَتکارشی (اعتراضی) که به او نوشته است، همکنون نمیتواند از سد شورای نگهبان بگذرد. برای درهم شکستن سد شورای نگهبان، این خویشکاری اپوزیسیون دمکرات، روشنبین ها و آزادیخواهان کشور است که یکپارچه و با همبستگی، آقای دکتر قاسم شعله سعدی را نامزدِ خود کُنند و با بها دادن به ژایش (فرصت) بجا مانده تا دوم خُرداد، در رنج ِ آشنا کردن مردم سراسر ایران با برنامه هایِ خَردمندانه و سکولار او و در راستای گردآوری هواداران چند میلیونی بدور او باشند.   2009‏/05‏/7

[1]  http://www.sholehsadi.com/

***************************

دربارۀ مقالۀ «دانش تجربی چگونه آسمانی شد؟»>>>>

شنبه 22 فروردين 1387 ـ 11 آوريل 2008

جمعه گردی امروز، که روز به صلیب کشیدن عیسی است، باز دستاویزی شد تا نقی بزنم، به اين عبارت که، قبل از اینکه رب العالمین بالای کوه و در پس بوتهء شعله فشان(!) با موسی صحبت کند و باو «لنترانی» بگوید و برایش ده فرمان صادر کند (البته نه بنام یهوه بلکه بنام الوهیم که همان بخشنده ی مهربان ما مسلمان زادگان باشد) بر ابراهیم ظاهر شد و با او رودررو گپ زد (و از گوساله ی بریانش نخورد!) و بر او قوانین خود را، از جمله ختنه کردن، و نکردن جماع در زمان قاعدگی، و نخوردن گوشت مردار و خوک، و خلاصه مقادیر زیادی از قوانینی که بما بنام «قوانین محمدی» حقنه می کنند صادر کرد .بعد هم با نوهء او يعنی یعقوب، بر لب رود اردن، مسابقهء کشتی برقرار کرد و او را چنان بر زمین زدکه مفصل باسنش در رفت و از آن روز ببعد لنگ شد. من اینهارا درتورات خوانده ام .همچنین با پیغمبران قبل از موسی نيز خود خدا روبرو دیدن می کرد. در واقع، تحول «لنترانی» از زمان موسی شروع شد و با محمد تا جائی کامل شد که فقط فرشته قاصد او بر پیغمبر ظاهر می شد و پیام خدا را می رساند و محمد دیگر از شنیدن صدای او هم محروم شد! می بینیم که روند تکامل دین هم همقدم با روند تکامل جوامع بشری به پیش رفته و هر چه بشر به خرد نزدیک تر شده دینکاران خدا را به دورترهای عالم غیب برده اند و از "دسترس" او دور کرده اند که مبادا ناگهان، مثل همراهان موسی در صحرای سینا، تقاضای چموشانهء دیدار او را نکنند. من البته می دانم که در چند قدمی که جمعه ها به گردش می روید فرصت رسیدن به همهء این نکات را ندارید. اما اشارهء کوچکی به آنها کافی بود تا از آدم ابوالبشر یکباره به موسی «میان بر» نزنید. اهمیت موسی در آوردن قوانین «خدائی» اش میان یک ملت به اصطلاح آنروز کاری پیشرفته بود، والا حدود چهارسد و اندی سال پیش از او یوسف کنعانی به معیت پدر و ده برادر و خانواده هایشان به مصر آمده و در آن جامعه حل شده بودند، بدون اینکه "داخل معقولات" بشوند.

با عرض ارادت، الف ط.

***************************

دربارۀ مقالۀ «مهریه عندلاستطاعه واندرز خانم عبادی»>>>>

شنبه 28 ا15 فروردين 1388 ـ 4 آوريل 2009

با سلام. مطلب خانم افسانه خاکپور را که خواندم این سئوال برایم پیش آمد که ایشان چگونه حقیقی بودن مطلبی ایمیلی را که هرکس دیگری می تواند نوشته باشد و به نام خانم عبادی منتشر کرده باشد، تشخیص داده و بر اساس ایمیلی که جعلی اش را هم به راحتی می توان ساخت، به فردی حمله کند و با تکرار یک جمله مقاله ای بلند بالا بنویسد؟ وقتی مفاد آن ایمیل ساده لوحانه و عوام گول زن را خواندم، نه تنها آن را برای 5 زن دیگر نفرستادم که بلافاصله پاکش کردم. چرا که لحظه ای باور نکردم که خانم عبادی آن را نوشته باشد. آن ایمیل نظیر ایمیل هایی بود که اشعاری علیه رژیم را با نام خانم بهبهانی پخش می کنند. اما سبک شعر و ضعف کلام داد میزند که سراینده شعر سیمین بهبهانی نیست. به راستی چگونه خانم خاکپور یقین کرده که خانم عبادی آن اعلامیه بچه گانه را فرستاده باشد؟ اگر زحمتی نیست این سئوال را از خانم خاکپور بپرس، تا من خواننده نیز معیار تشخیص ایمیل حقیقی را از ساختگی تشخیص دهم. ممنون می شوم.

يکی از خوانندگان شما

 

توضيح سکولاريسم نو: اين پرسش برای خانم دکتر خاکپور ارسال شد و ايشان توضيح دادند که  نامهء خانم عبادی قبلاً در  سايت «ره آورد»، به آدرس زير منتشر شده است:

http://www.rahaward.org/archives/2009/02/post_4153.php

و اگر اين نامه جعلی است چرا ايشان تا به حال به آن اعتراضی نکرده و حتی پس از انتشارش با همين سايت مصاحبه کرده اند؟!

نيز نگاه کنيد به اين مقاله از فرشتهء مولوی>>>>>

***************************

دربارۀ مقالۀ «شوونیسم ایرانی»>>>>

چهارشنبه 28 اسفند 1387 ـ 18 مارچ 2008

شوونیسم ایرانی یا شتابزدگی در قضاوت

جناب آقای نوری علاء

با درود و شادباش نوروزی و سپاس از زحمات شما و مطالب ارزشمندی که در سایت وزین سکولاریسم نو منتشر می شود ، مقالهء «شوونیسم ایرانی» در سایت سکولاریسم نو در برگیرنده مطالبی است که به نظرم نادرست و گمراه کننده میباشد این مقاله  فارغ ار نظرات نویسنده محترم  در باره شوونیسم و ملی گرایی افراطی  و عوامل ظهور آن در ایران حاوی دو اشتباه  عمدی یا سهوی میباشد که ضروری دیدم به آنها اشاره کنم . نخست اینکه  نویسنده به نام  اصلان - وبلاگ کافه جویبار- در ابتدای مقاله مینویسد:

«در سال های دهه اول و دوم قرن ۱۳ هجری شمسی ، دولت وقت برای خلاصی از دست انگلیس و روس، به مار غاشیه زمان ، یعنی آلمان پناه برده بود و امید داشت که ایران پس از پیروزی آلمان در جنگ ( که با توجه به فتح فرانسه در کمتر از دو ماه بدیهی به نظر میرسید) سهمی ببرد و سری در سرهای دول منطقه و جهان بالا کند در آن دوران مستشاران آلمانی به دولت و دربار توصیه کردند که با توجه به بی هویتی ملی به جای مانده از دوران قجر، با الگو برداری از رایش سوم ، تمام اقوام ایرانی را تحت لوای ملیٌت گرد هم بیاورند تا ملت یکپارچه ای که لازمه هر امپراطوری است در ایران شکل بگیرد ماشین تبلیغات دولتی به راه افتاد ... نام سرزمین از پرشیا و پارس به ایران تغییر داده شد، مراسم منظم ادای احترام صبحگاه و شامگاه به پرچم در مدارس و دانشگاه ها و ادارات و ارتش اجباری شد. فرهنگستان مکلف به پالایش (بخوانید ویژه سازی) خط و زبان فارسی شد. تیراژ شاهنامه صد برابر شد، کتاب های درسی تاریخ تدوین شد. در این میان، برای عامه بیسواد و روستایی، رادیو ملی بار اصلی را بر دوش داشت و الباقی بمباران تبلیغاتی برای اقشار شهری متوسط به روزنامه ها و سخنرانان سپرده شد».

اگر نگاهی به تاریخ اندازیم در می یابیم که جنگ جهانی دوم در سال 1939 میلادی شروع و به زعم نویسنده محترم منجر به فتح فرانسه در کمتر از دو ماه گردید حال اینکه تبدیل نام بین المللی میهن ما از پرشیا به  ایران در سال 1935 اتفاق افتاد. براستی چگونه می شود چهار سال قبل از حمله آلمان به فرانسه دولت ایران ایده تغییر نام را با مشاهده پیروزی های هیتلر و تحت نفوذ مستشاران آلمانی اتخاذ کرده باشد؟

نویسنده محترم در ادامه می نویسد:

«دامن طوفان ، پل پیروزی ، ایران تازه ایران شده را نیز فراگرفت و حتی پیش از آنکه هیتلر را در قلب شهر برلین آتش بزنند، رویای سروری ایران با تبعید پادشاهش برباد رفت. آلمانها فرار کردند و سربازان هندی و سالدات روس شمال و جنوب و غرب و شرق را چکمه بر پا در نوردیدند و لگد مال کردند».

 از نویسنده محترم باید پرسید آلمانها از کجا فرار کردند و تعداد آنها چند نفر بوده و انگیزه فرار آنها چه بوده است؟ آیا منظور ایشان« فرار آلمانها» از فرانسه و شکست آلمان در مقابل ارتش متفقین میباشد یا فرار آلمانها از ایران؟  شمار آلمانی های مقیم ایران قبل از هجوم ناجوانمردانه انگلیس و شوروی و اشغال کشور چه مقدار بوده است؟

هر چند آمار دقیقی از شمار آلمانی های مقیم ایران و تنوع شغلی آنها تا قبل از شهریور بیست وجود ندارد ولی  به تخمین میتوان گفت تعداد این آلمانی ها در مقابل شمار اتباع شوروی و انگلیس مقیم ایران به مراتب کمتر بوده است. برای مثال شمار کارشناسان انگلیسی شاغل درپالایشگاه آبادان با توجه تعداد منازل مسکونی انگلیسیها در منطقه بریم جنوبی و شمالی  آبادان که امروزه هم وجود دارند و تاریخ ساخت آنها که  قبل از شروع جنگ جهانی دوم میباشد  بیش از دوهزار نفر میبوده و با افزودن خانواده این انگلیسی ها و فرض اینکه هر انگلیسی یک همسر و فقط یک فرزند داشته میتوان گفت تعداد انگلیسی ها فقط در آبادن بدون شمارش هندی ها   بیش از شش هزار نفر بوده است؛ و این برآورد بدون احتساب سکونت دیگر انگلیسی های شاغل در مسجد سلیمان و سایر مناطق نفت خیز می باشد. بهانه وجود کارشناسان  آلمانی در ایران فقط برای توجیه حمله به ایران و اشغال خاک ایران بوده است زیرا که  در تاریخ می خوانیم که پس از آغاز جنگ جهانی دوم کشور ایران اعلام بی طرفی نمود اما  اوضاع بحرانی عراق و مبارزه مردم آن کشور برعلیه انگلیس و خطر دستیابی آلمانها به نفت عراق باعث شد انگلیس تعداد زیادی نیروی نظامی هندی و چندین کشتی جنگی استرالیایی را به بصره ارسال کند و با بهره گیری از همین نیروها در سحرگاه سوم شهریور بیست با نقض بیطرفی ایران به تمامیت ارضی و حاکمیت ملی  ما تجاوز کرده و خاک ما را اشغال کند و، برخلاف عقیدهء نویسندهء محترم، شوونیسم ایرانی نمی توانسته  محرک این تجاوز بوده باشد؛ بلکه  هدف انگلیس حفاظت از صنعت نفت و بخصوص پالایشگاه نفت آبادان در مقابل احتمال دسترسی آلمان  بود که در آن هنگام  پیروزی هایی در شمال آفریقا کسب کرده و خطر بزرگی به شمار می آمد و ارسال کمک به شوروی از طریق ایران و استفاده از راه آهن ایران  در مرحلهء دوم اهمیت قرار داشت. از طرف دیگر تنها نشانهء وجود متحدین آلمان در ایران در هنگام اشغال سوم شهریور 1320 کشتی های ایتالیایی پهلو گرفته در بندر شاهپور بوده  است که این کشتی ها هم، با مشاهدهء نیروهای انگلیس، توسط خود خدمهء ایتالیایی  به آتش کشیده می شوند. بزرگنمایی خطر گرایش دولت وقت به آلمانها دستاویز اشغال خاک ایران و اتفاقات بعدی گردید حضور تعداد اندکی آلمانی در ایران چه خطری را متوجه انگلیس میکرد؟

دیگر بخش های مقالهء نویسنده محترم و انتقادهای وی از فرهنگستان و تیراژ شاهنامه و رادیو ملی ایران در مقابل بی بی سی  امثالهم بنظر من ناشی از کم اطلاعی نویسندهء محترم بوده و تنها به این بسنده می کنم که شاهنامه خوانی در ایل بختیاری قرن ها سابقه داشته و میل و رغبت مردم به این اثر حماسی ناشی از گرایش قلبی آنهاست و ربط چندانی به شوونیسم ایرانی و رضا شاه ندارد. از طرف دیگر، رادیو ایران در سال 1319 آغاز بکار کرد و بخش فارسی رادیو بی بی سی بعد از شروع جنگ جهانی دوم و بمنظور مقابله با بخش فارسی رادیو برلین راه اندازی گردید.

بنظر میرسد شتابزدگی در نتیجه گیری نویسنده محترم را وادار کرده توالی زمانی رویدادها در مقاله ایشان رعایت نشود  در خاتمه به این نکته اشاره میکنم که  فعالان جنبش مشروطه از هر ایل و تباری، از سردار اسعد بختیاری گرفته تا سپهدار تنکابنی، از یپرم ارمنی گرفته تا ستارخان تبریزی، همگی وطن پرست و عاشق ایران بوده اند و اینکه هر وطن پرست را  شوونیست بدانیم یا ناشی از بیخبری ست یا اینکه ریشه در عوامل دیگری دارد که پرداختن به آنها مجال دیگری را میطلبد.

با احترام ـ سهراب صارمی

28 اسفند 1387 خورشیدی   

***************************

دربارۀ مقالۀ «مشاغل زنان در عصر رسالت»>>>>

جمعه 24 اسفند 1387 ـ 14 مارچ 2008

مدیریت محترم سایت سکولاریسم نو

درود بر شما

لطف فرموده این اظهار نظر را در ذیل مقالهء آقای محسن سعیدزاده با عنوان « مشاغل زنان در عصر رسالت» درج نمایید.  

آقای محسن سعید زاده که معمم و آخوند و از اسلامفروشان حرفه ای است، در این یادداشت خود تلاش کرده است که با جستجو در میان تمامی روایات و احادیث و اخبار اسلامی، با زباله گردی در زباله دان تاریخ و متون دینی، و بدنبال آنچه که بر حضور اجتماعی زنان و شاغل بودن آنان دوشادوش مردان و آزادی کار و پیشه نزد زنان در صدر اسلام ( موضوع مقالهء ایشان ) اشاره می کند، دلیل و سند و مدرک یافته و نظر خود را مستدل سازد.  

اما همین آقای سعید زاده، قبلاً، در روزنامهء جامعهء مورخ 7/3/1377 در مطلبی با عنوان «اگر شما به جای من بودید»، از میان همین زباله ها، روایات و احادیثی را یافته بودند که با 180 درجه اختلاف بر بی حقوقی و اسارت و تخفیف و خواری زن در اسلام تأکید می کرد.

ظاهراً، آقای سعید زاده که به خاطر همان مقاله و در همان زمان از سوی داروغه به محبس فراخوانده شده و سیاست شده بودند، ارشاد گردیده و «حقیقت اسلام» را، به منزلهء دکانی پرسود و سفره ای چرب که پهن گردیده تا دینکاران بخورند و بچرند، به ایشان گوشزد کرده و ایشان نیز متنبه شده و «حقیقت» را دریافته اند که بدینگونه مشتاقانه ماله به دست گرفته و چاله چوله های چهرهء کریه و زشت و ضدزن اسلام را گچ مالی می کنند. اگرچه از یک طلبه و مبلغ و دینفروش دقیقاً چنین رفتاری انتظار می رود.  

ایشان در آن مقالهء روزنامهء جامعه نوشته بودند: «مجموعهء احادیث موجود در حوزه های علمیه ایران، حاوی همان مبانی فکری و دیدگاه هایی است که طالبان ]در افغانستان[ به اجرا درمی آورند. خشونت و زهر این مجموعه در بارهء زنان، ملموس تر از هر موضوع دیگری است. کوتاه و در یک کلام، روایات موجود در مجموعه های حدیث مورد استفادهء حوزویان (بفرمایید مسلمانان جهان) مقرر می دارند: 1. زنان حق حضور و رفت و آمد در جامعه را ندارند، 2. باید در خانه بمانند، 3. و اگر ضرورت اقتضا کند که از خانه بیرون آیند، باید از کنار دیوارها و کنار پیاده روها با شتاب بگذرند، 4.  کسی صورت آنها را نبیند، 5. صدای آنها را نشنود، 6. این روایات، حتی اجازه حمام رفتن به زنان را نمی دهد، 7.  زنان اگر مجبور باشند حرف بزنند فقط باید 5  کلمه بگویند نه بیشتر، 8.  مردان نباید به آنها نگاه کنند و اگر اتفاقاً چشم مردی به آنها افتاد برای باردوم باید سر به زیر افکنند! 9. مردان حق ندارند با آنها حرف بزنند و حتی سلام کنند و یا آنها را به خوردنی و آشامیدنی تعارف کنند، 10. مسافرت کردن زنان جایز نیست، 11. مرکب سواری جایز نیست، 12. تشییع جنازه جایز نیست، 13. از حضور در نماز جمعه و عید معاف اند، 14.  باید برای مردهء خود گریه و زاری کنند، 15.  زنان موجوداتی همردیف اسب و خانه اند، 16. باید آنها را کتک زد، 17. اگر زیر مشت و لگد شوهر بمیرند، شوهر قصاص نمی شود، 18. بیشتر اهل جهنم زنانند.»

ایشان در ادامه نوشته بود: «همهء اینها که نوشتم مضمون روایات است نه تنها یک روایت که صدها روایت! حالا اگر من کردار طالبان را به استناد این رویات تصدیق کنم آیا سخن نامعقولی گفته ام!؟

اگر شما به جای من بودید و از این روایات با خبر بودید، باز هم طالبان را بی هویت می خواندید و آیا کارهای آنان را غیرشرعی می دانستید؟»  

البته آقای سعیدزاده در مقالهء روزنامهء جامعه به احادیث و روایات بیشتری نیز اشاره می کند که خواننده می تواند به اصل مقاله مراجعه کند.

حرف من این است که ما، طی این سی سال حکومت سنگسار اسلامی، هرروز و هر ساعت شاهد دم خروس بوده ایم و دینفروشان اگر بگردند و خود حضرت عباس را هم حاضر کنند، دیگر کمتر آدم سفیهی یافت می شود که بتوان با اسلام راستین و مترقی و ناب محمدی فریبشان داد.

در پایان بی فایده نمی دانم اگر خواننده را به مقالهء « فاحشگی، مقام زن در اسلام» به قلم نگارندهء این سطور رجوع بدهم. در این آدرس:

http://www.ettelaat.net/09-mars/news.asp?id=35972&sort=Iran

با سپاس

سیامک مهر

***************************

دربارۀ مقالۀ «رفتارشناسی اشغالگران»>>>>

جمعه 2 اسفند 1387 ـ 13 فوريه 2008

با دُرود به آقای دکتر اسماعیل نوری علا،

با سپاس از نوشتارِ پُربار شُما با فرنام "رفتار شناسی اشغلاگران". ارزش اینچنین نوشتارهایِ روشنگرانه که دِلِ دُشمن را نشانه گرفته اند، بیکران میباشد، زیرا که هراس آخوندها از بیگانه شُدن ِ مردم با آنها به اندازه ای فَرسخت (جدی) است که بسانِ کابوسی  خواب را از چشمان خودکامگان در تهران میروباید. اندیشۀِ شما در این نوشتار یکی از بهترین راهبُردهایِ (استراتژی) مبارزه ای است که من تاکنون به آن نگرورزیده ام. بر پایۀِ این راهبُرد باید که تا آنجا که آزادیخواهان در توان دارند، از راه روشنگری، مردم را از فَرنامِش ِ (ایدئولوژی و باورهایِ دینی ِ) آخوندها جدا و با آنها بیگانه کُنند. به همانگونه که فَرنامِش ِطالبان و القاعده با باورهایِ مردم فرانسه یا آلمان بیگانه هستند و از اینرو  آنها هیچگونه ژایشی (شانسی) در فرمانفرمایی بر مَردمِ این کشورها و یا " اشغال" آنها را ندارند. همان گونه که شُما به زیبایی ژَرفکاوی کرده اید، "راه گشودن هر گرهگاهی این است که نُخست، هَستی آن گرهگاه را دریابیم". ولی شوربختانه همکنون مردم ِ ایران دین اسلام و ایدئولوژی واپسگرایِ آن را که آبشخور ِ نهادین ِ ادامۀِ زندگی ِآخوندها ست و همچنین شوۀِ (سبب) خواری و واپسماندگی این مردم در 1400 سال گُذشته بوده است، جُدا از آن نکبتی می پندارند که آخوندها برایِ این مردم به ارمغان آورده اند. از اینرو مردم گرۀِ کارِ خود را در باورهایشان و وابستگی کورشان به فَرنامِش ِاسلام نمی پندارند. روشنبین هایِ این کشور میتوانستند زاوری (خدمت) بُزُرگی به مردم ایران و رُست (رشد) فرهنگِ آزادیخواهی و جهانگرایی (سکولاریسم) در این کشور بکُنند، اگر گرانیگاهِ مبارزه خود با خودکامگی را، واکاوی و پژوهش ِ سامانمندِ (سیستماتیک) اسلام، از بَهر ِروشنگریِ مردم میکردند، و ژاژپنداریهایِ آنرا در تیررس ِنیش ِخامۀِ خود میگُذاشتند.

زنده و تندرست باشید

خشایار رُخسانی

‏شنبه‏، 2009‏/03‏/07

***************************

دربارۀ مقالۀ «قفل شدگی در گذشته»>>>>

جمعه 2 اسفند 1387 ـ 13 فوريه 2008

حضرت نوری علای عزیز :با سلام و عرض ارادت .

اول باید به عرض شما برسانم که من نوشتن نمیتوانم، پس برای من سخت خواهد که درک خود را از مطلبی به رشته تحریر در آوردم.

آنچه باعث شد مصدع شوم مقاله جمعه گردیهای این هفتهء شماست .من این مقاله را یا نفهمیده‌ام که در این صورت بحثی‌ نیست و در غیر اینصورت مقالهء شما را خیلی‌ مغشوش یافتم که تیتروار به آنها اشاره می‌کنم .

منجمد شدن در گذشته و پایبندی به عادات و سنن و، به اصطلاح قانون «حرف مرد یکی‌ است»، تا جایی‌ که من میدانم و تا حد شعوری که من از زبان فارسی‌ دارم، برابر با ثبات عقیده نیست، همچنانکه هر هری بودن و تلون مزاج داشتن و به اصطلاح نان را به نرخ روز خوردن مطلقا با تغییر عقیده دادن، رنگ و روی آشنایی ندارد.

دو دیگر این که اشعاری را که از حافظ و سعدی به عنوان شاهدی بر استدلال خود انتخاب کرده بودید از این جهت برای من عجیب بود که درکی که من از این اشعار دارم و دیده‌ام بسیارانی دیگر را که همین درک من را از این اشعار دارند با مفهومی‌ که مورد نظر شماست،سر سازش ندارند . 

به عنوان نمونه وقتی‌ حافظ می گوید: «چو بید بر سر ایمان خویش می‌‌لرزم  / که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش». اتفاقا دارد می گوید که نمی تواند به ایمان تکیه کند.

همینطور وقتی‌ می گوید: «بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس»  و یا : «فی‌ الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر  کا ین کارخانه‌ای است که تغییر میکنند»، در اولی‌ قدر دنیا را دانستن (بر خلاف مومنین که ظاهرا دنیا را به هیچ می‌‌انگارند) و در دومی‌ که هم می تواند دلداری دادن به خود باشد در برابر ستم و یا هشداری به همه از جمله ستمگران .

نمی خواهم به سعدی بپردازم با نمونه‌های مشابه از دیگران، آن هم در زمانه‌ای که اگر کلید در خانه تان را گم کنید اولین سوالی که از شما می شود این است که آیا پدر و مادر شما هم به چنین عادتی مبتلی بوده اند؟

من عذر می خواهم که کار به اندرز  دادن به لقمان کشید.

شاید من اشتباه می‌کنم (که ابدان به قأعده حرف مرد یکی ست، باور ندارم ).

بر قرار باشید

افشین س.

********

پاسخ نوری علا:

دوست گرامی،

ممنون که وقت گذاشتید و با محترمانه ترين کلمات از نوشتهء من انتقاد کردید. از محبت شما سپاسگزارم. بخشی از آنچه گفته ايد حاصل سوء تفاهمی است که، در فهم من، حتماً بخاطر عدم بلاغت بيان من است. من خواسته ام بگويم که ما در فارسی کلمه ای تحسين آميز برای «تغيير کردن» نداريم و اين مفهوم را هميشه با کلمات منفی می رسانيم. به اين تکه از نوشتهء من توجه کنيد:

در فرهنگ مبتنی بر اين ديدگاه، «ثبات قدم» و «پايداری» از صفات پسنديده و توصيه شونده اند و «تلون مزاج»، «هر هری مذهبی» و «رنگ عوض کردن» همگی عباراتی زشت و طعنه زن و سرزنش کننده و اعمالی ناپسند و مذموم اند؛ آنگونه که ـ اگر بگرديم  ـ در زبان مان کمتر به واژه و عبارتی بر می خوريم که از دگرگون شوندگی و تغيير با صفاتی ممدوح ياد کند.

من خواسته ام ـ لابد با زبانی الکن ـ بگويم که فرهنگ سنتی ما هرگونه تغييری را مذموم می شمارد و به نوانديشی همچون بيماری بدعت می نگرد.

اما شما در مورد حافظ مختصری گفته ايد و از سعدی هم فاکتور گرفته ايد. پس نمی توانم با شما وارد يک بحث کلی شوم و فقط بايد به دو سه موردی که اشارهء مشخص کرده ايد بپردازم:

1. گفته ايد: «وقتی‌ حافظ میگوید: "چو بید بر سر ایمان خویش می‌‌لرزم / که دل به دست کمان ابرویی است کافرکیش»، اتفاقا دارد می گوید که نمیتواند به ایمان تکیه کند».

اين سخن شما نافی عرض من نيست و «اتفاقاً» هم بر نمی دارد. اما توجه کنيد که او از اينکه ايمانش بر باد می رود بخود می لرزد و از ناتوانی خويش شکوه می کند و نه اينکه چرا در مبانی ايمانش ترديد رخنه کرده است.  در واقع او حتی تغييرات درونی خود را با ديدهء عيب بين می بيند. البته جاهای ديگری هم داريم که حافظ ـ مسلماً در اواخر عمرش ـ از همهء اين اوهام رها می شود و مرد و مردانه (چون زن نيست؛ وگرنه می گفتم زن و زنانه!) می گويد: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»؛ و مغرور اعلام می دارد که حافظ خلوت نشين «از سر پيمان گذشت بر سر پيمانه شد» (که از موارد نادر در شعر خود اوست). مقالهء من در مورد حافظ شناسی نبود وگرنه نشان می دادم که اين «حافظ سالخوردهء شورشی» می توانسته طليعه دار تفکری باشد که سخت امروزی می نمايد، اگر لشگر جرار مغولان و هلاکوئيان گذاشته بودند.

2. نوشته ايد: «وقتی‌ می گوید: "بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین / کا ین اشارت ز جهان گذران ما را بس» از قدر دنیا را دانستن می گويد، بر خلاف مومنین که ظاهرا دنیا را به هیچ می‌‌انگارند.

بنظر من، قدر دنيا يا لحظه را دانستن با اعتقاد به يگانگی جهان فانی و دروغ يافتن جهان باقی فرق دارد. او در اين دوره از عمر خود بيشتر به يک شاعر نيهيليست شباهت دارد که جز «دم غنيمت شمردن» توصيه ای برای خويشتن و ديگران ندارد. اين همان «مذهب خوش باش» مخرب خيامی است که اگرچه از چنبر گذشته بيرون می جهد اما هيچ آينده ای را در پيشاروی خود نمی بيند. يعنی آن روی سکهء نيهيليسم (و نه عکس آن) که در اوج عجز اجتماعی و فلسفی به سراغ آدمی می آيد. اين همان چيزی است که در ايران بدبخت ما هر شب و روز پای منقل ترياک دارد اتفاق می افتد.

3. نوشته ايد: «وقتی‌ می گوید: "فی‌ الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر / کاین کارخانه‌ای است که تغییر می کنند" می تواند دلداری دادن به خود باشد در برابر ستم، و یا هشداری به همه از جمله ستمگران».  

گيرم تفسير شما درست باشد؛ اما آيا اين جز مکتب «پاسيفيسم» و بی عملی است؟ مصداق همان مثال «صبر کن، خودش خشک می شود و می افتد!» اين دلداری دادن مسموم است و اگرچه در مقولهء بحث من نمی گنجد اما تنها منعکس کننده فلاک دوران ادبار ايرانيان است که به خانقاه و درويشی و مسلمانی (از باب تسليم شدن) می انجامد.

4. و بالاخره در پايان فرمايش تان به «زمانه ای» اشاره کرده ايد که در آن «اگر کلید در خانه تان را گم کنید اولین سوالی که از شما میشود این است که آیا پدر و مادر شما هم به چنین عادتی مبتلی بوده اند».

            منظور شما کاملاً بر من روشن نيست. فکر می کنم شما سخنان مرا در مخالفت با «گذشته» گرفته ايد و بر اين اساس مطالب تان را قلمی کرده ايد. اما دوست عزيز، من در مخالفت با «قفل شدگی در گذشته» نوشته ام و نه در مخالفت با خود «گذشته». به جملات آغازين آن مقاله بر گرديم:

«انسان بی گذشته، انسان فراموشی زده، انسان نسيانی (آلزايمری، در اصطلاح پزشکی) فقط در حال زندگی می کند و به يک تعبير ديگر انسان اجتماعی به حساب نمی آيد. انسان وقتی تبديل به موجودی اجتماعی می شود که گذشتهء خويش را هميشه بصورتی پايدار و ثابت با خود داشته باشد».

            باور کنيد که انتقاد از مبانی فرهنگ گذشته مساوی منکر شدن ارزش های آن نيست. ما به يک تصفيهء فرهنگی احتياج داريم تا براستی لايق جهان نو شوم و اين کار بدون برخورد انتقادی با گذشته ممکن نيست.

پيروز و سرفراز باشيد

نوری علا

***************************

دربارۀ مقالۀ «خروج بی هزينه از بن بست؟»>>>>

جمعه 11 بهمن 1387 ـ 30 ژانويه 2008

با درود به شما،

می نويسيد: «و مردم به این زودیها درک نخواهند کرد که به انتهای بن بست رسیده اند.. ، یا اینکه.... ما برای خروج از تفرقه دلگیرمان باید بر حوله  کدام محور جمع شویم؟»

آقای نوری علای عزیز، اولن مقصر مردم نبودند، عامل اصلی‌ واقعهء ۵۷ نادانی‌ محض روشنفکران و نخبگان میهنمان بود، دوم اینکه  تنها راه خروج، گردهمای تمام مخالفن نظام ولایت فقیه است به دور یک برنامهٔ مشخص که همهٔ آنها به آن اعتقاد داشته باشند؛ مانند ۱) سکولاریسم ۲)یکپارچگی ایران ۳)سرنگونی رژیم ۴)اعتقاد به منشور حقوق بشر و چند چیز دیگه. همهٔ گروه ها و سازمان ها و احزابی که به این مراتب بالا اعتقاد دارند دعوت بشوند در جلسه‌ای شرکت کرده و با هم به گفتگو بپردازند ـ چه کسانی‌ که برای سرنگونی رژیم خشونت بکار میبرند و چه آنها‌ای که بدون خشونت عمل می کنند.

این تنها راه تشکیل اپو زیسیون واقع‌ای بر علیه رژیم میباشد. این رژیم بدون خشونت سرنگون نخواهد شد. افغانستان بدون مسعود و عراق بدون پیشمرگان کرد به دمکراسی  نمیرسیدند.

ما احتیاج نداریم فیلم بیائیم: یک انقلاب مخملی در ایران ما امکان پذیر نیست. انقلاب مخملی فقط در کشورهای غیر اسلامی پیش آماده است. مردم ما با دین تشیع ۱۲ امامی روبرو هستند. (داستان خشونت آمیز بودن اینها را شما به اندازهٔ کافی‌ شرح داد اید). در غیره این صورت اتحادی بین مردم ما پیش نخواهد آمد، و این رژیم ۳۰ سال دیگر بر سر قدرت خواهد ماند.

با تشکر، رضا حسن زاده

******

آقای نوری علای عزیز،

در مقاله اخیر، که مثل همیشه آنرا با لذت خواندم، نکته ای بود که روشن نیست. منظور  «از میان ما» را نفهمیدم. همان موقع نویسندگانی مثل مهشید امیر شاهی و پزشکزاد در ایران، و من در خارج، در مورد وضعیت آن زمان مطالبی را ابراز کردیم که موجود است. علاوه بر این خود بختیار (مبلغ سکولاریسم قدیم!) خیلی واضح و به تکرار اعلام خطر کرد. از این نظر، جمله شما که: «زيرا هيچکس از ميان ما نبود که برای فردای بدون شاه فکری کرده و برنامه ای ريخته باشد. هيچکس نمی دانست که جز مفاهيمی تجريدی و کلی، همچون استقلال و آزادی، براستی چه می خواهد؛ هيچکس نبود که از ميان نخواستن های ما ابزاری برای تعيين خواستن هامان بيرون بکشد؛ هيچکس نبود که بگويد خمينی و آخوندچه هايش هرگز نمی توانند جانشين بهتری برای شاه و هويدا شوند، و آنچه آنها در جيب دارند جز ابطال همۀ دست آوردهای روند تاريخی مدرن شدن ايران نيست». یک کم بوی خود را به کوچه علی چپ می زند! جای شما باشم کمی در مورد مسائل تاریخی که مدارک آن موجود است با احتیاط تر برخورد می کردم. ارادتمند، حمید صدر

*********

آقای نوری علای عزيز

مقاله این هفته را خواندم و کاملا با استدلالتان موافقم . اپوزوسیون ما تا اندازه ای چون همان نگرش بهار آزادی را دارند و به زیر بنایی برای آينده نمی اندیشیده اند و نمی اندیشند.  این موضوع سیستم سکولار و پیشنهاد آن برای ایران، حتی "اصلاح طلبی" چون خاتمی را هم به نگرانی واداشته که حامیانش سیاست او را با سکولاریسم اشتباه نگیرند زیرا، به استناد از او، سکولاریسم برای کشوری چون ایران که سنتی است (یعنی چی؟) موردی برای پیشنهاد ندارد. به همین خاطر انگشت روی کلیدی ترین سوژه برای تمیز دادن حامیان رژیم ـ با تمام رنگ و بو  -  و اپوزوسیونی برای دگرگونیی بنیادین گذاشتيد.    با درود،  افشین

*********

از افشا

تاکید تنها بر سکولاریسم بدون تاکید بیشتر بر دموکراسی و حقوق بشر برای مبارزه ملت ایران با ارتجاع و بی عدالتی و زورګویی های حکومتی بی تاثیر خواهد بود ما میدانیم که رضا شاه سکولار بود یعنی دین را از حکومت جدا کرده بود ولی خودش دیکتاتور بود. بصرف سکولار بودن نمیتوان ګفت که جامعه ای آزاد و دموکرات و مبتنی بر کرامت انسانها خواهیم داشت. جامعه ای آزاد و رها و رو بجلوست که دموکراسی آن حاوی سکولاریسم و تامین کننده حقوق بشر باشد. با دیکتاتوری و غصب قدرت سیاسی جامعه بدست یک تن و یا یک ګروه سیاسی بدون رای معتبر و بدون فریب مردم ارزشی ندارد/ مثل رای ملت به جمهوری اسلامی در ابتدا ولی بدون داشتن حق رای برای تغییر آن رای تا ابد تا اشتباه خود را این ملت جبران کند.

http://efsha.squarespace.com/blog/2009/1/31/407110101486.html

**********

گُذر از بُن بست با کمترین هزینه (پاسُخی به آقای اسماعیل نوری علا)

خشایار رُخسانی

چکیده:

از دیدگاهِ من یکی از بُزرگترین راهبندهایی که در سی سال گُذشته بازدارندۀِ آزادیخواهان در بالیدن (نمو کردن) به یک نیرویِ جایگُزین شُده است، فراپُرسش ِ(مشکل) رهبری بوده است. به شَوَندِ نبودِ یک رهبری ِ خَرَدمندانه ای که بتواند توان و نیرویِ آزادیخواهان را سازماندهی کُند،  انرژیِ سازندۀِ آزادیخواهان در سی سال گُذشته بسان آب خروشان ِیک رودخانۀِ بُزُرگ بدون اینکه بکاربسته شود، تباه شُده است.

سرآغاز:

با درود به آقای اسماعیل نوری علا،

پس از گُذشت سی سال، امروز دیگر راهکار گُذر از آزَرَنگ (مصیبت) و کابوسی که بر ایران ما فرمانپادی (حکومت) میکُند، نه به گُناه بستن و سِپَزگی این و یا آن سازمان است، و نه کاستی را به دوش یکدیگر انداختن است و نه اینکه بدنام کردن نیروهایی که از رویِ نادانی در انقلابِ واپسگرایِ اسلامی هُماسیدند (شرکت کردند) و یا برای آن هورا کشیدند. هیچکُدام از این گله مندی هایِ بالا که بسان  ناله هایی در سی سال گُذشته پیوسته بازتاب و بسامیده شُده اند (تکرار شده اند)، راهگُشایِ این گرهگاهی که در آن گرفتار آمده ایم، نمیباشند.

 راستینگی (واقعیت) این است که کشور ما امروز دربندِ تبهکارترین رازمانی (رژیمی) است که گُذشتهنگاری ِجهان بیاد ندارد و یا شاید تا به امروز هرگز نیآزموده باشد، و پُرسش نهادین (اصلی) این است که اکنون چگونه کشور را از این کُشتارگاه نجات دَهیم.  در این میان، فرهودی (حقیقتی) را که ما در واکاوی هایِ (تحلیل های) خود فراموش میکُنیم، این است که این رازمان (رژیم) با آنکه در ددمنشی و ژَنوری (جنایت) گویِ بازی را از دستِ هَمِۀِ بدنامان ِگُذشتهنگاری رُبوده است، ولی سرچشمۀِ آبشخور آن و ادامۀِ هستیش، فرهنگِ اسلامی ِچیره بر این کشور و باورهایِ دینی مردم ایران میباشند که همچون خون به ادمۀِ هستی ِشب پره هایِ خونخوار در آسمان ایران، کُمک میکُنند.

برایِ مبارزه با این رازمان پیش از هر چیز باید که مردم و فرهنگِ کشور خودمان را بشناسیم و هماهنگ با آن برنامۀِ فروپاشی این رازمان را دراَندازیم. گرفتاریِ ما اینجاست که همان 90% درسدی که شب و روز از بیداد این رازمان مینالند، خود با رفتار و کردارشان که ریشه در فرهنگ نیرنگ باز و دغل کار اسلامی دارد، از راه همراهی و دنباله روی کردن از دادت هایِ (قوانین) بیداد اسلامی و سامان ِدَدمنش آن در کشور، نغش ستون و اهرم هایِ این رازمان (رژیم) را بازی میکُنند و راسته و ناراسته (مستقیم و غیر مستقیم)  به ادامۀِ هستی آن کُمک میکُنند. اینجا خویشکاریِ روشنبین های این کشور است که بجایِ سی سال رنجنامه نوشتن و گله کردن از زمین و زمان در نوشتارهایشان، که تنها هُنر آنها بوده است، آن بخش از مردم ایران را که از راه همراهی با آخوندها ناخواسته، نغش (نقش) ستون ُکاخ بیداد را بازی میکُنند، با راستینگیِ (واقعیت) فرهنگِ دُروغ پرور و پُر فریب اسلامی که  در این کشور چیره است روی در روی کرده و سامانمند به زیر زره بین ببرند تا با برهنه کردن چهرۀِ اسلام نابِ  محمدی برای مردم ایران، پایه هایِ این دین اهریمن پرستی را سُست کُنند که در پی آن ریشۀِ هستی آخوندها را در این کشور خُشک خواهد شد.

در دانش زیست شناسی و آزمایشگاهی یک بُنپایه ای (اصولی) پابرجا است که بر پایۀِ آن اگر آزمایشی بازدۀِ دُرُستی نداشته باشد، به شَوِه (سبب) جلوگیری از زیان هایِ بیشتر، مانند هزینه های پولی و از دسترفتن زمان، از بسامد (تکرار) آن آزمایش خودداری میشود، مگر اینکه آن آزمایش را با این پیش پیغان (پیش فرض) بسامد کُنند (تکرار میکُنند) ، که دستکم اندازۀِ یکی از ماده هایی را که در آن آزمایش بکارگرفته شُده است، دگرشود و یا یک مادۀِ تازه ای در آن آزمایش بکار گرفته شود. با این روش که برآیندِ پیش از 150 سال آزمایش های دانشیک و سامانمند (سیستماتیک) میباشد، پَژوهشگران میتوانند با کمینه ای (حداقلی) از هزینه هایِ پولی و زمانی، برای یک فراپُرسش (مشکل) پاسُخ دانشیک پیدا کُنند.

اگر که به خواهیم برای فراپُرسش و گرفتاری ای که در سی سال گُذشته در این کشور زندگی را بر مردم ایران، دوزخ کرده است، راهکاری خَرَدمندانه بیابیم، راهی نداریم بجز ارزیابی ِ گرفتاریِ مردم ایران به روش هایِ آزموده شُدۀِ دانشیک.

 با یک نگاه به ستون نوشتارهایِ تارکده ای (اینترنتی) میبینید که نوشتار هایِ روشنبین هایِ این کشور که باید برای دگرگونی کشورمداریک (سیاسی) برنامه ای شایسته بدهند، در 30 سال گُذشته تنها بروزکردن گفته های بسامدی (تکرای) بوده است و این "کارشناسان ِگرفتاری های ایران" نمیخواهند دست از واکاوی هایِ (تحلیل ها) و گُفته هایِ بسامدی (تکرای) خود بر دارند، با آنکه نادُرُرستی واکاوی های خود را آزموده اند که فرسنگها از راستینگی ها (واقعیت ها) در ایران بدور میباشند. نوشتارهایِ آنها تنها رنج نامه مبیاشند؛ بازگویی گِله مندی از بدبختی هایی که مردم ایران در سی سال گُذشته برتابیده اند؛ انگار که این فرهودی (حقیقتی) باشد که برایِ نُخستین بار پس از گُذشت 30 سال این آقایان "کارشناس"  به آن رسیده باشند، بدون اینکه در نوشتارهایشان برنامه ای اجراپذیر و شایسته برایِ پایان بخشیدن به کابوس ِایران دراَندازند. فرید (منظور) من این است که اگر ما میخواهیم بگونۀِ دانشیک با گرفتاریِ مردم در ایران برخورد کُنیم، باید هر زمان آمادۀِ هماهنگ کردن برنامه هایِ خود با دگر گونی هایِ پیشآمده در کشور باشیم، و همچنین با درس گرفتن از لغزش ها و ارزیابی های نادُرُستِ  خود آماده برایِ آزمایش کردن راه هایِ تازه باشیم، تا بتوانیم از شایش هایِ (امکان های) پیش آمده در کشور و جهان بیشترین بهره را ببریم.

 نوشتارهایِ تارکده ای (اینترنتی) بیشتر، پیش از اینکه در اندیشۀِ پیدا کردن راهکاری درخور برای پاسُخگویی به فراپُرسش ایران باشند، ابزاری در دست نویسنده برایِ سرگرم کردن خود در یک مبارزۀِ اَنگاری (مجازی) است که:" من هم هَستم"، یا خاموش کردن آتش فرجاد (وجدان) خویش در دیدن بیداد در ایران، آتشی که برخاسته از خشم در ناتوانی برایِ پیشگیری از آن بیداد میباشد و یا فریادی در تنهایی و تاریکی میباشند. این فرهودی (حقیقتی) است که گُذشته از این 30 سالی که گُذشت، اگر که سدسال دیگر را نیز با این چنین رنجنامه هایی، هنگام (وقت) خود و خوانندگان را پُر کُنیم، در بر همین پاشنه خواهد چرخید.

پس راهکار چیست؟ نُخست باید که این راستینگی (واقعیت) را از نگر دور نداریم که مبارزۀِ نهادین (اصلی) در درون کشور انجام میگیرد، و ما ایرانیان برونمرزی تنها با نگرورزی به شایش هایی (امکان هایی) که در دست داریم، میتوانیم کُمکی برایِ دگرگونی هایِ دمکراتیک در درونمرز باشیم. برای انجام یک کار کشورمداریک (سیاسی) باید که کسانی که همنگر هستند و دیدگاهِ نزدیکی با یکدیگر دارند، آماده برایِ هزینه کردن هنگام (وقت) و سرمایۀِ خود و همکاری با یکدیگر برایِ انجام کار سازمانی باهم باشند. زیرا که با تکروی کردن، و یا تنها با بیرون دادن ِنوشتاری، خود را سرگرم کردن، و یا با ادامۀِ کارهایِ یک تنه همانگونه که تاکنون آیین بوده است، هیچگاه ایده ها و اندیشه ها هرچند که خَرَدمندانه باشند، از پنداشت و یا گویش به کردار نخواهند بالید (نمو نخواهند کرد). و ابزار یا اهرمی برایِ دگرگونی نخواهند شُد. دیگر اینکه بر پایۀِ آزمون 30 سال ِ گُذشته من امیدی به برپایی یگانگی ها (اتحادها) وهمبستگی ها در میان سازمان هایِ دمکراتیک ایران ندارم. با آنکه همبستگی ِسازمان ها بر چرخگردِ (محور) کمینه ها (حداقل  ها) و ارزش هایِ مردمسالارانه، یکی از پیش زمینه هایِ مَهین (مهم) برایِ شتاب بخشیدن به سرنگونی آخوندها و جلوگیری از آشوب در کشور و همچنین پُر کردن تُهیگی ِمَجد (خلاء قدرت) میباشد، ولی بیشتر از این در  پیوس (انتظار) این همبستگی ها نشستن، و برنامۀِ آزادی ایران را به آن گره زدن، چیزی بجز تباه کردن هنگام (وقت) و نا اُمید کردن آزادیخواهان دربر ندارد. از زمانیکه گُذشتهنگاری بیاد دارد، همیشه کسی هوده (حق) داشته است که از نیرو و توانمندی برخوردار بوده است. سازمانی توانمند است که بتواند با پیشکش کردن بهترین برنامه هایِ کشورمداریک (سیاسی)، از بیشترین هواداران در میان مردم برخوردار شود. هنگامیکه یک سازمان کشورمداریک (سیاسی) و دمکرات منشور ِهوده هایِ (حقوق) آدمی سازمان ملل، ارجمندیِ آزادی هومن (بشر) و ارزش هایِ دمکراسی را بر درفش خود برجسته بازتاب دهد، باید که در بهوده (به حق) بودن خود در مبارزه برایِ آزادی ایران، اندیدی نداشته باشد. و هواداران آن باید که آماده باشند که برایِ برآورده کردن آماژ و هدفِ سازمان، جانفشانی کُنند.

 از دیدگاه من یکی از بُزرگترین راهبندهایی که در سی سال گُذشته بازدارندۀِ آزادیخواهان در بالیدن (نمو کردن) به یک نیرویِ جایگُزین شُده است، فراپُرسش ِ(مشکل) رهبری بوده است. به شَوَندِ نبودِ یک رهبری ِ خَرَدمندانه ای که بتواند توان و نیرویِ آزادیخواهان را سازماندهی کُند،  انرژیِ سازندۀِ آزادیخواهان در سی سال گُذشته بسان آب خروشان ِیک رودخانۀِ بُزُرگ بدون اینکه بکاربسته شود، تباه شُده است. ارزش کار رهبری در مبارزه برایِ آزادی در این است که او میتواند با برپایی یک هَماهنگی در میان کارتاری (فعالیت) و تلاش هایِ آزادیخواهان ِبرونمرزی و درونمرزی، پایداریِ شهرینگی ِ(مدنی) شهروندان را در برابر خودکامگی آخوندها سازمان دهد، از هزینه کردن بسامدی (تکراری) سرمایه ها و زمان و تباه شُدن آنها در فرآیندِ مبارزه، جلوگیری کُند و زمان انجام کارهای مُهین را در سنجش با نَهِش ِ(وضع) بیسامانی در چَکادِ (جبهه) آزادیخواهان، به کمترین اندازه برساند. و از سویِ دیگر میتواند بُلندگویِ فریادِ دادخواهی ِ آزادیخواهان در برابر همبودگاهِ (جامعه) جهانی گردد و با بدست آوردن پُشتیبانی ِکشورهایِ دمکراتیک از مبارزۀِ مردم ایران در برابر خودکامگی، به پیروزی جُنبش آنها شتابِ سد چندان بخشَد. خوشبختانه با پذیرفته شُدن ِخویشکاریِ رهبری جُنبش ِآزادیخواهی ِمردم ایران از سویِ آقایِ کوروش پهلوی، بُزُرگترین راهبندِ رسیدن به آزادی در این کشور، بکنار گُذشته شُده است. و این خویشکاریِ آزادیخواهان و میهن پرستان ایرانی میباشد که بدون ِدَرَنگ و رویکرد به وابستگی هایِ گوناگون ِسازمانی شان، سُهنَدگی (حساسیت) زمان و آن پُژمرگی (خطری) را که یکپارچگی این کشور را میپَتِستَد (تهدید میکُند) دریابند، و او را در این مبارزۀِ سرنوشت ساز تنها نگُذارند.

 در پیکار با انیرانیان و بیگانگانی که 30 سال آزگار بر کشور ما ناهوده (به ناحق) دستیازیده اند، باید که نُخُست کاستی ها و لغزش هایِ  آنها را بشناسیم و سپس برایِ کوبیدن ِ  آنها بر رویِ این کاستی ها و لغزش ها سرمایه گُزاری کُنیم. این تازیان دوران نو دارای دو سُستی پُرسیج (پر خطر) هَستند که دو چشم اَسفندیار آنهاست.

1.   وابستگی آنها به درآمد هایِ نفتی

2.   ایران ستیزی و هدف کردن کیستی و شناسۀِ ایرانیان در خاستگاه برنامه ای برایِ پایندان کردن (تضمین) ادامۀِ هستیشان.

 

از آنجا که رازمان (رژیم) آخوندی 99 % وابسته به درآمدهایِ نفتی برای ادامه هستی ِننگینش است، و بدون ِدلار هایِ نفتی، این رازمان ناتوان از سرپا نگهداشتن خود در ادامۀِ پرداختِ کارمزد چُماقداران، ارازل و اوباش و اهرم هایِ فشارش است، یک آروایش (تحریم) نفتی ِکوتاه زمان، آخوندها را از ادامۀِ هَستی بازخواهد ایستاند و سامان ِبیداد آنها را از هم فرومیپاشاند. از اینرو، گرانیگاهِ کارتاری هایِ (فعالیت های) سازمان هایِ دمکراتیک برونمرزی باید در راستایِ گُذاشتن برنامۀِ پیرامونگیری (محاصره) و آروایش (تحریم)  نفتی مولاها در دستور ِکار کشورهایِ آزاد جهان باشد، که نیازمند به نفت ایران مبیاشند. این یکی از بهترین و کم هزینه ترین شیوه ها برایِ نابودیِ آخوندها، در سنجش با درگیری و تازش ِرَزمی آمریکا و اسرائیل با ایران میباشد که بازدۀِ شوم آن به شوۀِ (سبب) نابودیِ کارخانه هایِ اتمی ایران، میلیون ها تن کشته، میلیاردها دُلار زیان به مردم ایران و آلودگی ِزیستبوم ایران برایِ هزاران سال با خیزآب هایِ رادیواکتیو خواهد بود.

از دیگر آبشخورهایی که بُنمایۀ و هَستیبَخش ِآخوند ها در این کشور میباشد، فراگیری فرهنگِ ریاکاری و حیله گریِ اسلام در این کشور میباشد که هیچگونه نزدیکی یا همانندی با فرهنگ نهادین و اهورایی مردم ایران که بر پایۀِ راستی و نیکوکاری و دوری کردن از دروغ و نیرنگبازی میباشد، ندارد. این فرهنگ اسلامی را که در 1400 سال پیش تازیان به زور ِ شمشیر به این مردم پذیرانده اند، همیشه در روی در رویی با فرهنگ اهورایی و کیستی ایرانیان بوده است. فرهنگِ اسلامی در این کشور همیشه نمادی از شکستِ شهرینگی (تمدن) باشکوه ایران باستان و سرفرازی مردم ایران در برابر مردم بی فرهنگ تازی بوده است که وامانده از شهرینگی بوده اند. و دیگر اینکه به شوندِ (علت) فروپاشی ِسامان ِتوانمندِ شاهنشاهی ساسانی بدستِ مسلمانان ددمنش و بی فرهنگ بود که این کشور به اندازه ای سُست و بی در و پیکر گشت که ناتوان در پدافندی از خود در برابر مغلول ها، تاتارها و دیگر تیره هایِ تازیِ تازه سربرآورده شد، تازیان ِتُرکی که در این کشور تُرکتازی کردند و از کُشته ها پُشته ها ساختند. و دیگر اینکه دین اسلام و فرهنگ واپسگرایِ تازیان، شوند ( علت) بُنیادین در واپسماندن ایران از پیشرفت و رُستن (رشد کردن) در 1400 سال گُذشته بوده است.  امروز باید که مردم ایران اسلام را در تیرس پژوهش هایِ خُرده گیرانه و روشنگرانۀِ خود بگذارند تا بتوانند با بُریدن زنجیرهایِ بندگی ای که به ژاژپنداری ها و خرافاتِ فرهنگ اسلامی گره خورده اند، خود را پس از 1400 سال از زنجیر بردگی و بندگی به اسلام نجات بخشند. این خویشکاریِ روشنبین هایِ این کشور است که با گُوالیدن (رشد) خودباوری و خودآگاهی میهنی در مردم ایران، کیستی و شناسۀ ایرانی بودن آنها را مایۀِ فرهمندی (افتخار) و سربلندی آنها کرده و میهن پرستی و فرهنگِ اهورایی ایرانیان را روی در رویِ فرهنگِ واپسگرا و ددمنشانۀِ اسلام کُنند.

یکی دیگر از راه هایِ کُمک به جُنبش آزادیخواهی مردم ایران، گردآوری کُمکِ پولی در برونمرز برایِ خانواده هایِ رهبران هَنگمه هایِ کارگری (اتحادیه های کارگری) آموزگاران و زنان آزادیخواهی میباشد که در بند هستند. همانگونه که پیش از این گفته شد، اگر خستو (معترف) به این راستینگی باشیم که مبارزۀِ نهادین در برابر ِخودکامگی در درون ایران جریان دارد، پس بگذارید که با گُشایش یک شُماره بانکی بدستِ یک آدم نامآوری که همه به او اَپَستام (اعتماد) داشته باشند، به پیکارگران راه آزدی در ایران که راسته (مستقیم)  روی در دروی با خودکامگی هستند، یاری برسانیم.

با ارجمندی

خشایار رُخسانی

‏جمعه‏، 2009‏/01‏/30

***************************

دربارۀ مقالۀ «طرح پیشنهادی برای آغاز یک حرکت نوین سیاسی – تشکیلاتی»>>>>

سه شنبه 24 دی 1387 ـ 13 ژانويه 2008

با درود خدمت جناب ماسالی

راهکار شما را خواندم و بدون آنکه در صدد تفسیر آن باشم، بدون مقدمه بر سر اصل مطلب میروم که همانا بحث قدیمی پیرامون لزوم و راه های اتحاد در مقابل این رژیم مخوف است.

از دیدگاه کسی که مدت کوتاهی را در جنگ ایران و عراق بوده میدانم که اگر شما بخواهید یک گردان را از کار بیاندازید اولین کاری که میکنید این است که

یکم: سریعا از وجود نظم در اردوگاه خود مطمئن میشوید و با ارایه و اجرای برنامه  و نقشه ای صحیح بهمراه تعلیمات لازم و  تقسیم کار در بین  اعضاء تیم و سربازان خود  فاکتور گیجی و بلاتکلیفی را به حداقل ممکن میرسانید

            دوم: یک و یا چند  تک تیر انداز به جهت کشتن و یا خنثی کردن بیسیم چی دشمن اعزام میکنید. خاصیت این کار این است که حریف، بعد از ازدست دادن بیسیم چی راه تماس با مرکزخود را از دست داده، عاقبتی جز تحلیل رفتن نخواهد داشت            

سوم: قدم بعدی شما این است که آرامش، آرایش و تمرکز فکری را از اردوگاه دشمن بگیرید که این کار را هم با مشغول نگاه داشتن او در بیست وچهار ساعت و گرفتن امکان خواب از او انجام میدهید.

            چهارم: قدم بعدی نا امید کردن سربازان حریف با ایجاد ترس و تفرقه در اردوگاه او و تشویق سربازان او به فرار و نجات دادن خویش است

            پنجم: در موقع مناسب و اوج ضعف دشمن، ضربه ای کاری به او وارد میکنید 

           

بعد از این مقدمه میخواهم بگویم که متاسفانه ما، بجای بکار بردن این تکنیکها، امروز قربانیان این تکنیکها شده ایم و به اصطلاح در سمت اشتباه صفحه این شطرنج نشسته ایم . توضیح میدهم:

امروز حریف منظم تر و منسجم تر از ما است و در اردوگاه خود نظمی نسبی را حاکم کرده است

با ترفند های مختلف راه ارتباط ما را با مرکزما، یعنی ملت ایران قطع کرده است

آرامش و آرایش را از گروه ما گرفته است

تفکردایی جان ناپلئون را بر ما الغاء کرده و امید را از گروه ما گرفته است

وطن پرستان را دچار نامیدی و سرکوفتگی و خروج از اردوگاه میهن کرده است

و در این میان ننگین تر از همه این است که این خود ما هستیم که به او اجازه این کار را داده ایم.

 

امروز مقاله جناب نوری علا را تحت عنوان برنامه ريزی و ذهنيت ما خواندم و افسوس خوردم که چگونه ما، در این سی سال تا این حد به این مسئله بی توجهی نشان داده ایم.

مردم ایران سال ها است که آماده حرکت هستند و اگر حرکتی هم صورت نگرفته دلیل بر ضعف مردم و یا هوشمندی آخوند نبوده است. چراکه به گمان من رژیم جمهوری اسلامی از افرادی به غایت سودجو، عاری از شرافت و وجدان، بدون هیچ گونه پرینسیپ، اما بسیارجاهل تشکیل شده است. لذا اینجانب وضعیت کنونی را محصول بیکفایتی وطندوستانی میدانم که نتوانسته اند تا در این سی سال تشکیلاتی و  برنامه ای  تهیه کنند تا ملت ایران بتواند روی آن حسابی باز کند.فراموش نکنیم که خمینی با کاریزما و برنامه به میدان آمد و لااقل نشان داد که میداند که میخواهد چکار بکند. او با تیم خود و توسط کاست و نوار رابطه ای با ایرانیان برقرار کرد که ما امروز با در دست داشتن اینترنت و تلوزیون از ایجاد یکصدم آن هم عاجزیم. در پایان ادعا میکنم که از نظر اینجانب، راز موفقیت ما در این نهفته است که بتوانیم نکات زیر را مهیا کنیم

ایجاد یک هسته قدرتمند و منظم. این هسته محتاج به داشتن هزار عضو نیست و کافی است که کاریزما داشته باشند و اعضای آن گروهی مدیر، خبره و مدبرباشند و برقراری نظم را از درون خودشان شروع کنند.

ایجاد یک نقشه و برنامه که نتنها جامع و هوشمند باشد، بلکه ازنرمش و قابلیت اصلاح خود نیز برخوردار باشد

ایجاد ارتباط بین گروه و مردم

تقسم کار از طریق شناسایی تک تک چالش ها ومشکلات، ارائه راه حل برای آنها، و واگذار کردن آنها به تیمهای ذیصلاح

کنترل و نظارت مداوم در جهت پیشبرد و اجرای اهداف 

 

در اینجا آرزو میکنم که ایکاش میتوانستم که ارتباط با مردم را چندین بار بنویسم ، چرا که این نکته ای است که همه ادعای آن را دارند و از اهمیت آن صحبت میکنند، اما تجربه ( لاقل به من) نشان داده که تا به امروز هیچکس در این زمینه موفقیتی نداشته است. لذا من بر این باورم که بزرگترین دلیل شکست ما نیز همواره کوتاهی ما در صحبت نکردن به زبان مردم و با مردم و فقدان ارتباط دو جانبه بین ما و مردم بوده است. همچنین من بر این باورم که امروز، اگر گروه شریفی، هر چند کوچک، از خود شجاعت، قابلیت کار گروهی، نظم، مدیریت  و کاریزما نشان بدهد، میتواند براحتی و در کوتاه مدت پایه های جنبشی بزرگ را بنا کند و خود نیز در مرکز آن قرار گیرد

            با درود به ایران وتمام ایرانیان آزاداندیش

            ایران هرگز نمیمیرد

            شهرام فريدونی

***************************

دربارۀ مقالۀ «مبانی ضد سکولاريستی اصلاح طلبی»>>>>

سه شنبه 24 دی 1387 ـ 13 ژانويه 2008

آقای دکتر نوری علا،

با درود و سپاس از این که مقاله ی من در مورد «اهمیت پلورالیزم در فرایند گذار به دموکراسی» را مورد استناد و نقد قرار داده اید؛ در این زمینه ذکر این نکته را ضروری می دانم که این مقاله را به توصیه ی دوست گرامی آقای اکبر عطری و برای سایت «راهبرد» نوشتم. در این مقاله، که البته عنوان ان در سایت پیام دانشجو «گذار به دموکراسی» آمده و گویا شما نیز از همین سایت برداشته اید، موضوع مرکزی مورد نظر مقاله تاکید بر گوهر پلورالیزم بود. من در این مقاله سعی کردم نشان بدهم که جامعه یک مسیر طولانی را، از متافیزیک گرایی و عقیدتی بودن به سوی مدرنیزم، طی کرده است و در این مسیر، از تعصب و نفی دیگری به  تسامح و به رسمیت شناختن دیگری روی آورده است.

به لحاظ فلسفی - اجتماعی، این یک امر بدیهی است که پلورالیزم از شاخصه های جامعه های سکولار است؛ یا حد اقل من در اندیشه ی فلسفی خودم این دو امر را لازم و ملزوم همدیگر دانسته ام. پرسش منطقی من این است که آیا ممکن است هیچ جامعه ی دین سالار بتواند به پلورالیزم تن بدهد؟ تساهل یا  رواداری ـ اعم از سیاسی یا اجتماعی و مذهبی ـ تنها در ان صورت ممکن است که اندیشه ای برای اندیشه ی مخالف یا مقابل حقانیت و یا رسمیت قایل باشد. یعنی بپذیرد که هر عقیده یا اندیشه به اندازه ی عقیده یا اندیشه ی او از عناصر حقانی بر خوردار است. پذیرش این امر به معنای نفی مطلق اندیشی و پذیرش نسبیت گرایی است.

تا آنجا که من می دانم ،ادیان تاریخی و مدعی آسمانی بودن، تحت هیچ شرایطی به نسبیت دینی و آیینی تن نمی دهند. مذاهب یا ادیان  ابراهیمی به صراحت اعلام کرده اند که حق مطلق هستند و هر اندیشه  یا دین غیرخود یا دیگری را باطل فرض می کنند و مبارزه با آن را یک امر ایمانی به حساب می آورند. چگونه ممکن است جامعه ای دین سالار باشد و در عین حال به دیگری اجازه ی حیات و یا فعالیت بدهد. گوهر پذیرش دیگری در این امر نهفته است که حکومت و فرهنگ عرفی شده باشد.

من حتا در آن مقاله برگشت مردم ایران به انقلاب اسلامی در سال 1357 را یک برگشت موقت و باز افتادن از مسیر عقلانیت مدرن تلقی کردم.  پس، پیش فرض من در آن مقاله، سکولاریزم است.

درعین حال، نکته ای که شما درمقاله ی خود مورد توجه قرار داده اید بسیار زیرکانه و موشکافانه است. به درستی اصلاح طلبان  حکومتی توانسته اند این مغلطه را جا بیندازند که دموکراسی با دین سازگار است و دموکراسی منهای سکولاریزم را در برنامه های سیاسی بخشی از اپوزسیون قرار داده اند.

حشمت طبرزدی

*****************************************************

دربارۀ مقالۀ «مبانی ضد سکولاريستی اصلاح طلبی»>>>>

جمعه 20 دی 1387 ـ 9 ژانويه 2008

دکتر نوری علا گرامی

 با سلام  و در تایید مطلب اخیرتان، "مبانی ضد سکولاريستی اصلاح طلبی،" و  نکته پایانی آن، باید این نکته را نیز اضافه کنم که از قرار معلوم همه نیروهای برخاسته از "انقلاب" متوجه این نکته هستند که پاشنه آشیل "جمهوری اسلامی" همانا سکولاریسم است و بس. بنابراین مثل اینکه همه ی مخالفین فعال در حول و حوش "جمهوری اسلامی" می دانند که نمی توانند اسمی از سکولاریسم ببرند. به عبارت روشنتر داستان سکولاریسم و "جمهوری اسلامی" داستان جن و بسم الله است.

در عین حال مشکل بزرگتر آنجایی است که  هیچ فکر و اندیشه و باور و حتا برنامه ای هم قابل پیاده شدن نیست تا اینکه سکولاریسم ابتدا پیاده شود. چرا که با وجود گره خوردن قدرت با حکومت و ذینفع بودن گروه های وابسته به قدرت (حتا در رده های دوم و سوم و .... ) هر اندیشه ای (حتا دینی که مخالف ولایت فقیه باشد) که بتواند سنگ گذار رسیدن به سکولاریسم را در پیش روی ایرانیان محکم سازد، مطرود می شود...