|
جنگ برای بازار و بازرگانی
الاهه بقراط
یک جنگ در گلوی جهان گیر کرده است. جنگی فراتر از جنگهای «کوچکی» که این سو و آن سو در جهان برپاست. جنگی فراتر از جنگ عراق یا افغانستان: جنگ ایران!
دفاع از نظر یا از جنایت؟
من معتقدم دمکراسی و اقتصاد بازار آزاد از نظر سیاسی و اقتصادی، توانستهاند رفاه مادی و امنیت ذهنی جوامع آزاد را بیش از هر شکل و ساختار دیگری تأمین کنند. این دو بالاترین حدی ست که تا کنون جامعه بشری در پی یک تاریخ پر از خشونت و بیعدالتی و استثمار به آن رسیده است. کسی نمیداند ظرفیت دمکراسی و بازار آزاد در مقابله با بحرانهای سیاسی و اقتصادی کی به پایان خواهد رسید. کسی نمیداند بحرانهایی که هر بار به دلیل پیشرفت این دو از درونشان زاده میشوند، تا کجا میتوانند مهار گردند. آیا این دو آن گونه که تا کنون بوده است، همواره میتوانند نیروی جدیدی از درون خود بازآفرینی کنند؟ دربارهء همهء اینها میتوان نظر داد و بحث کرد، بدون آنکه بتوان درستی یا نادرستیشان را اثبات کرد. آن هم در شرایطی که بر سر گذشتهای که تمام شده و رفته، نمیتوان به یک نتیجهگیری اثبات شده رسید، چه برسد دربارهء آنچه هنوز تجربه نشده است. در علوم سیاسی و اجتماعی، احکام ایمانی و اعتقادی و کتاب مقدس وجود ندارد.
لیکن، هم دمکراسی و هم سرمایهداری، ساز و کاری بی عیب و نقص نیستند. دمکراسی، در هر شکل آن، همان گونه نقاط ضعف دارد که سرمایهداری با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند که از سرشت آن میزاید. یک عیب بزرگ دمکراسی همین که به سادگی مورد سوء استفاده کسانی قرار میگیرد که علیه آن هستند. یعنی کسانی از امکانات و فضای باز دمکراتیک و هم چنین قوانین و اصولی که دمکراسیها به آنها پایبند هستند، بهره میبرند تا علیه خود دمکراسی وارد عمل شوند. در یک جامعهء باز و در یک ساختار آزاد و دمکراتیک نمیتوان همان گونه علیه مخالفان دمکراسی وارد عمل شد که یک رژیم خودکامه و دیکتاتور در جوامع بسته علیه مخالفانش وارد عمل میشود. دمکراسیها به قوانین دمکراتیک پایبندند و چهارچشمی از سوی احزاب، رسانهها و افکار عمومی کنترل میشوند.
نمونهای غیرسیاسی برای شما مثال میزنم. هشت سال پیش یک جوان 27 ساله در آلمان پسر یازده ساله یک بانکدار آلمانی را دزدید و به قتل رساند و پولی هم از خانواده وی که فکر میکردند فرزندشان هنوز زنده است دریافت کرد. پس از دستگیری اما متهم حاضر نشد محلی که پسرک را مخفی کرده بود لو بدهد. پلیس نیز برای نجات جان پسرک، قاتل را «تهدید» به شکنجه کرد. بعد معلوم شد که کودک دیگر زنده نیست و قاتل نیز در دادگاه به حبس ابد محکوم شد. رییس پلیس اما به دلیل آن «تهدید» بلافاصله استعفا داد و سپس در دادگاه محکوم شد. آیا این ضعف دمکراسی است؟ نه، شکنجه و تهدید به شکنجه طبق اصول حقوق بشر و قوانین آلمان به درستی ممنوع است و مجازات دارد. ضعف دمکراسی در اینجاست که وکیل قاتل این مورد را به دادگاه عالی اروپا کشاند و پس از هشت سال اگر چه دادگاه عالی اروپا روند دادرسی و حکم دادگاه آلمانی را کاملاً حقوقی دانست، لیکن آن قاتل میتواند به دلیل همان «تهدید» شکایت کرده و احتمالاً غرامت دریافت کند! در مورد مسائل سیاسی، از جمله با ممنوعیت احزاب و گروههای راست افراطی یا اسلامیستها به مراتب با حساسیت بیشتری برخورد میشود.
مهمترین نقطه ضعف سرمایهداری اما، در لجامگسیختگی بیکران و بیمرزی ِ آن است. بحرانهایش نیز عمدتاً زائیدهء همین ویژگی آن است. تنها نیروهای خردمند خود سرمایهداری و نیروهای مدافع عدالت اجتماعی هستند که میتوانند هر بار بر آن لگام زده و، با توزیع مجدد سرمایه، آن را در مسیری هدایت کنند که به بازآفرینی خود بپردازد. تا کی؟ کسی نمیداند، چرا که تجربهء دمکراسی و سرمایهداری به نسبت تاریخ اجتماعی بشر، تازه آغاز شده است.
هیچ کدام از این حساسیتها در نظامی مانند جمهوری اسلامی نه تنها وجود ندارد، بلکه شکنجه، سنگسار، اعدام و قصاص به وحشیانهترین اشکال ممکن، کاملاً قانونی است. انحصار قدرت سیاسی و اقتصادی و حذف خشن غیرخودی نیز در هر دو عرصه، رژیم را از آنجا که ظرفیت بازتولید نیروهای مدافع خود را ندارد، به بنبست کشانده است. انحصار، چه در سیاست و چه در اقتصاد، همواره مرگبار است. شوربختی اینجاست که این انحصار، درست مانند سنگی عظیم که به پای جامعه بسته شده باشد، بنیهء آن را در تلاش روزانه و دست و پا زدن برای غرق نشدن در فلاکت همه جنبه تحلیل میبرد. نجات این جامعه به رهایی از قید و بندهای مناسباتی گره میخورد که این انحصار در آن شکل گرفته است: نظام سیاسی و اقتصادی حاکم؛ نظامی که سایهء سنگین «امام خمینی» حافظ آن است. بحث بر سر دلبستگی شخصی به یک فرد و یا یک «رهبر» نیست، بلکه بر سر درک یک مانع تاریخی و یک دورهء خونین و جنایتبار است. این مانع تاریخی و آن دوره، هنوز و همچنان نقطهء پیوند عمیق اصولگرایان و اصلاحطلبان است. این تناقض، بخش مهمی از وزن همان سنگ عظیمی است که به پای جامعه بسته شده است. سنگی که دیگران، اصولگرایان و اصلاحطلبان، در جنگ قدرتی که با هیچ ترفندی نمیتوان آن را انکار کرد، به پای جامعه زنجیر کردهاند.
«امام خمینی» یک رهبر «رهاییبخش، مترقی، آزادیخواه و عدالتطلب» نبود. نماد این مفاهیم عالی هم نبود. آخر چه کسی را توان آن استدلال و منطق هست که به من، به عنوان یک زن ایرانی، بتواند بقبولاند که خمینی «مترقی» و «آزادیخواه» بود! مگر آنکه از من بخواهد عقل و تجربه و زندگی و تاریخی را که به چشم دیده و لمس کردهام، نادیده بگیرم. سخنان خود خمینی که ثبت و ضبط است (از جمله در مقالهء هفته پیش) علیه وی شهادت میدهند. به سود طرفین جمهوری اسلامی است که جهت جلب جامعه جوانی که برای خمینی تره هم خورد نمیکند، او را دستاویز قرار ندهند و وی را به قضاوت تاریخ بسپارند. امروز سخن گفتن از «امام خمینی» فراتر و پرمعناتر از یک ابراز نظر و اعلام دلبستگی صادقانه است. صرف «تأثیرگذاری» یک رویداد «در سرنوشت جهانی و منطقهای» خود به خود کیفیتی مثبت به آن نمیبخشد. به ویژه آنکه «تأثیرگذاری» انقلاب اسلامی در «منطقه و جهان» اندکی به پای انقلاب اکتبر و هم چنین نازیسم و فاشیسم در منطقه و جهان نمیرسد! اگر «کمونیسم» توانست با وجود شکست «سوسیالیسم عملاً موجود» به حیات نظری خود در ذهن برخی ادامه دهد لیکن کار فاشیسم به آنجا رسید که در مقابله با هرگونه ابراز وجودش، قاطعانه گفته میشود: فاشیسم، نظر نیست، جنایت است! در ایران نیز «نظر» بود که به جنایت رسید. از همین رو دفاع از دوران خمینی به هر دلیلی باشد، دفاع از نظر نیست، دفاع از جنایت است.
جنگ ادامه سیاست یا اقتصاد؟
ایران برای جستن از خطری که آن را تهدید میکند، باید از زیر سایهء خمینی و جمهوری اسلامی برهد. بحران بازارهای مالی جهان، با پیش پردهء بحران مسکن در آمریکا، و اینک با صحنهء دراماتیک بحران یورو در اروپا، خبرهای پیدا و پنهان جابجایی های نظامی، از جمله و به ویژه پیرامون ایران و در خلیج فارس، توافق جهانی ـ نه تنها با مشارکت روسیه و چین، بر سر پنجمین قطعنامهء علیه برنامهء اتمی و چهارمین قطعنامهء تحریم اقتصادی علیه جمهوری اسلامی ـ بلکه با تأیید دلالهای دست چندمی مانند ترکیه و برزیل که برای آنها نیز از نمد برنامهء اتمی رژیم ایران، کلاههای میلیاردی دوخته شد، گزارش آژانس بینالمللی انرژی اتمی دربارهء ظرفیت ایران جهت تولید بمب اتمی و هم چنین خبر ادامه و گسترش غنیسازی اورانیوم، هم چنین تهدیدهای تکراری و مداوم علیه اسراییل، و علاوه بر همهء اینها، تبلیغات سیاسی گسترده در اروپا و آمریکا علیه جمهوری اسلامی در آستانهء سالگرد اعتراضات آزادیخواهانه مردم ایران و «جنبش سبز»، همگی نشان از هر چه داشته باشد، قطعاً نشان توافق و همراهی و صلح جهان با رژیم ایران نیست.
قرن بیستم شاهد جنگهایی از نوع دیگر بود. جنگهایی که از پوشش ایدئولوژیک و ایمانی بیرون آمده و رنگ و بوی سیاسی گرفته بودند. جنگ اول جهانی توانست مناسبات اقتصادهای ملی را، که وارد مرحلهء جدیدی از رشد تولید و تکنیک شده بودند، در مرزهای کشورهای قدرتمند به گونهای تنظیم کند که هر یک به رشد خود مشغول باشد. اگرچه منجر به پدیدهای شد که میرفت تا هفتاد سال نفس جهان سرمایه داری را بیهوده در سینه حبس کند و بعد خود اتفاقاً به دلیل نداشتن کیفیتهای سرمایه داری از درون فرو بپاشد: اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی.
جنگ دوم جهانی تلاش نمود تا با ایدئولوژی فاشیسم و نازیسم، لجام گسیختگی سرمایهداری را در کشورهای قدرتمند، نه مهار، بلکه به خدمت اروپا به مرکزیت و زیر سلطهء مطلق آلمان نازی در آورد. سرمایهداری جهانی اما هم از نظر ایدئولوژی سیاسی (دمکراسی) و هم از نظر اقتصادی (لیبرالیسم) بسی قدرتمندتر از فاشیسم بود. آلمان هیتلری در حالی که همه را از درون خود تارانده بود، در خارج نیز تنها ماند و با پایان جنگ، گذشته از پیامدهای روانی و فرهنگی که هنوز ادامه دارد، چنان شکستی را متحمل شد که حتی از داشتن یک ارتش منظم و کلاسیک نیز محروم گشت و تا فرو ریختن دیوار برلین و پایان جنگ سرد، زیر نظارت شوروی، آمریکا، فرانسه و انگلیس باقی ماند.
جنگ سرد با پایان جنگ جهانی دوم، اقدام به تنظیم توازنی میان دو قطب سیاسی و اقتصادی «شرق» و «غرب» نمود که بنا به سرشت سرمایهداری (که کمونیسم نیز خود، زاده و فرزند مرتد و سرکش آن بود) نمیتوانست بیش از همان چند دههای دوام آوَرَد که عملاً آورد. از آن پس، یعنی از حدود بیست سال پیش، مقدمات جنگ سوم خود به خود فراهم میآمد. جنگی که ممکن است هرگز به شکل جنگ جهانی اول و دوم در نگیرد، لیکن عملاً در جریان است.
این جنگ برای حفظ مرزهای اقتصاد ملی نیست. این جنگ، برخلاف ادعا و تحلیل سنتی جمهوری اسلامی، برای تسلط بلامنازع یک قدرت جهانی و یا دفع آن نیست. این جنگ، مانند جنگ سرد، برای حفظ توازن سیاسی و اقتصادی بین کشورهای قدرتمند و اقمار آنها نیست. این جنگ اتفاقاً برای این است که اقتصاد ملی معنای خود را از دست داده است. این جنگ برای تسخیر بازار بدون مرز جهان است؛ بازاری که در آن یک کارگر خیاط پاکستانی به همان اندازه حضور دارد که یک کارگر کارخانه چرخ خیاطی صنعتی در آلمان. بدون آنکه این دو، به دلیل شرایط به شدت متفاوت زندگی سیاسی و اجتماعی، از حقوق و امکانات اقتصادی برابر برخوردار باشند. بازاری که در آن، کارگر «جهان سوم» و «جهان چهارم» به سوء استفاده از نیروی کار خود تن میدهد، چرا که اگر چنین نکند، هیچ امکان و محل درآمد دیگری برای ادامهء زندگی ندارد. این مناسبات به شکلی تلطیف شدهتر و در سطحی بالاتر، در همهء کشورهای جهان، از جمله جوامع باز و مرفه، وجود دارد.
جنگ سوم، جنگ بازرگانی است. جنگ داد و ستد است. جنگ بازار است. جنگی است که حقیقت آن از دهان هورست کوهلر، رییس جمهوری آلمان پرید، و به استعفای داوطلبانهء وی انجامید. کوهلر، نه از عرصهء سیاست، بلکه از جهان اقتصاد و به عنوان یک شخصیت برجسته و آشنا به سیاست مالی جهان، به بالاترین مقام سیاسی آلمان رسیده بود. کلاوزویتس، نظریه پرداز ارتش و جنگ در اوایل قرن نوزدهم آلمان اعلام کرد: «جنگ ادامهء سیاست با ابزاری دیگر است» چرا که وی هدف هر جنگی را تحمیل خواست خود به طرف مقابل میدانست و معتقد بود سیاست است که این خواست را تعیین میکند، بدون آنکه توضیح دهد سیاست چرا و با کدام هدف باید بخواهد «خواست» خود را به طرف مقابل تحمیل کند! هورست کوهلر اما، رییس جمهوری که بیش از هر سیاستمداری در آلمان با اقتصاد آشنایی داشت، این خواست را به طور شفاف بیان کرد، اگرچه بعد توضیح داد که منظورش بد فهمیده شده است.
به نظر میرسد میتوان جمله معروف کلاوزویتس را نه تنها با جنگهای قرن بیستم و شرایط آغاز قرن بیست و یکم بلکه تقریباً با هر جنگی در طول تاریخ به این شکل تغییر داد: جنگ، ادامهء بهرهوری اقتصادی با ابزاری دیگر است!
اگر در دورهای این «بهرهوری» همانا استفاده مسلم از «غنائم جنگی» بود که زنان و کودکان نیز جزو آن به شمار میرفتند، امروز دستیابی به منابع سوخت و تأمین انرژی و همچنین یافتن بازار مصرف در صدر سیاست حکومتهای جهان قرار گرفته است؛ بجز حکومتهایی مانند جمهوری اسلامی که در کشوری که از منابع انرژی و نیروی انسانی و بازار مصرف سرشار است، سودای خام ابرقدرت شدن را در دستور کار سیاست مرگبار خود قرار داده است تا نقش سوء قصدی را که در ژوئن سال 1914 ولیعهد اتریش و همسرش را به قتل رساند یا نقش حملهء آلمان به لهستان را در سپتامبر 1939 بر عهده بگیرد. نقشی منطبق با شرایط بحرانی جهان و منطقه، برای جنگی که چیزی جز ادامه سیاست و اقتصاد، هر دو، نیست.
3 ژوئن 2010
برگرفته از کیهان لندن ـ 10 ژوئن 2010
محل اظهار نظر شما: شما با اين آدرس ها می توانيد با ما تماس گرفته و اظهار نظرها و مطالب خود را ارسال داريد:
|
New Secularism - Admin@newsecularism.com - Fxa: 509-352-9630 |