بازگشت به خانه  |   فهرست موضوعی مقالات و نام نويسندگان

آذر   1387 ـ نوامبر 2008  ـ

خطایی کودکانه ولی چهل ساله 

رامین کامران

 یكی از عباراتی كه در فارسی سیاسی عمر چند دهه ای دارد، هر از چندی از گوشه ای شنیده یا بر كاغذی نوشته میشود و تكرارش هر بار بیش از پیش بر ملال خواننده میافزاید این عبارت «... هم استراتژی هم تاكتیك» است كه اول از همه مسعود احمدزاده با جزوهٌ معروفش «مبارزهٌ مسلحانه هم...» باب كرد و از آن پس برخی به تقلید از وی تكرار كرده اند. من هم مثل بسیاری از رواج بیجای این شعار بی رمق آزرده هستم ولی آنچه وادارم كرد تا مطلب حاضر را بنویسم تكرار این حرف از جانب عباس امیر انتظام بود كه آنرا عنوان مقالهٌ «حقوق بشر هم...» كرده بود.  مطلب او از بابت تأثیرگذاری همپای جزوهٌ احمد زاده نیست ولی طنین امروزین خطایی است كه عمر نسبتاً دراز دارد و در عین نشان داشتن از تحولات عمده ای كه فضای سیاسی ایران و جهان ظرف چند دههٌ اخیر به خود دیده است بیانگر همان نوع سهل انگاری است كه دیروز در برابر حكومت شاه خود را نمایاند و حال در برابر جمهوری اسلامی به نمایش درآمده است.

 

دیروز: مبارزهٌ مسلحانه و گزینش خشونت

از كتاب احمدزاده شروع كنیم كه در سال ۱۳۴۹ منتشر گردید و نزد چپگرایان افراطی ایران به صورت یكی از مآخذ اصلی تئوریك درآمد و بارها توسط چریك های فدایی خلق و هوادارانشان در داخل و خارج ایران تجدید چاپ شد.

پسزمینهٌ تاریخی کتاب را یادآوری میكنم. ضعف حکومت شاه كه در ابتدای سال های ۱۳۴۰ با كنار رفتن حامیان آمریکایی جمهوری خواه او از قدرت پیدا شده بود در دو مرحله برطرف شده بود. مرحلهٌ اول پیدا كردن بدل شبه لیبرال برای جبههٌ ملی بود كه با كمك علی امینی انجام گرفت و به شاه فرصت داد تا بدون واگذاشتن ذره ای از اختیارات نامشروع خویش، و با ایجاد فضای محدودی برای بحث و گفتگو كه به تغییر سیاست او تعبیر شد، از محول كردن قدرت به لیبرال ها  و گردن گذاشتن به قانون اساسی كه لازمهٌ این كار بود، شانه خالی كند و سر فرصت مختصر راه نفسی را كه برای آنها باز كرده بود مسدود نماید و امینی را هم بفرستد به لشت و نشأ. مرحلهٌ دوم خلاصی از دست خمینی بود . این شخص از یك طرف شعارهای اسلامگرایانه اش را پیش كشید و از طرف دیگر شعارهای ناسیونالیستی را كه جبههٌ ملی فروگذاشته بود صاحب شد. بخش اول منزوی اش كرد و به شاه فرصت داد تا شورشی را كه به راه انداخته بود سركوب نماید ولی بخش دوم و حملاتش به وضعیت حقوقی مستشاران نظامی آمریكا كاسهٌ صبر حریف را لبریز كرد و به تبعید خمینی انجامید که آیت الله رفت تا امام برگردد.

كتاب احمدزاده در فضایی كه پس از پیروزی شاه پیدا شده بود نگاشته شد و بازتاب وجهی بود از آن موقعیت تاریخی. نكته در این بود كه امید هر گونه تغییر مسالمت آمیز نظام سیاسی و حتی تعدیل آن به كلی به یأس مبدل گشته بود و برای همه روشن شده بود كه حكومت به هیچوجه به میل و رضای خویش ذره ای از قدرت را فرونخواهد گذاشت و سر سوزنی از حقوق مردم را بدانها باز نخواهد داد.

این تشخیص كاملاً درست بود و استنكاف نظام از پذیرش هر نوع اصلاحات تمامی مخالفان را در موقعیت سختی قرار میداد: یا كمر همت بستن به تغییر آن یا قبول مرگ سیاسی. جبههٌ ملی با سیاست «صبر و انتظار» خود راه اخیر را برگزید و با این تصمیم خود را به اغمایی انداخت كه در سال ۱۳۵۷ نیز نتوانست از آن بدر بیاید. در حقیقت نطفهٌ شكست بعدی این جبهه در همان ابتدای دههٌ چهل بسته شد. در مقابل، خواستاران مبارزه، صرفنظر از گرایش ایدئولوژیكشان، منطقاً راهی جز براندازی نظام در پیش نداشتند. دو گروه به این راه رفتند. یكی خمینی و هوادارانش كه تكلیفشان با حكومت آریامهری روشن شده بود. دیگر جوانانی كه بسیاریشان از بی عملی جبههٌ ملی به جان آمده بودند و دنبال عمل رفتند.

 

گزینش خشونت

گروه اخیر، كه احمدزاده نمونهٌ شاخص آنهاست، در اضطرار به دنبال راه حلی بودند كه تصور كردند با گزینش مشی مسلحانه یافته اند. در این دوران انحصار اتحاد شوروی در نمایندگی فكر كمونیسم شكسته بود، هم چین به میدان آمده بود و هم برخی كشورهای جهان سوم كه هركدام به ماركسیسم چاشنی خود را زده بود و راه و روش خویش را به دیگران عرضه میكرد، البته با دگماتیسم خاص این مكتب فكری. در این میان حزب توده هم كه تاوان سیاستش در دوران حكومت مصدق را میداد از دید این جوانان محلی از اعراب نداشت. در عوض جنگ چریکی بسیار مورد توجه و صاحب اعتبار شده بود.

انتخاب این روش در درجهٌ اول به خیال گزینش تنها راه و مؤثرترین راه مبارزه كه استفاده از خشونت باشد انجام گشت ولی این انتخاب اولیه و به ظاهر محدود و موضعی دنباله های مهمی داشت. نبرد مسلحانه فقط «روش» است و طبعاً نه استراتژی است نه تاكتیك نه طبعاً هدف. این روش را میتوان (مثل بسیاری روش های دیگر) در راه اهداف مختلف و در چارچوب استراتژی ها و با تاكتیك های گوناگون به كار گرفت. اگر طرفداران مشی مسلحانه تا حد «هم استراتژی هم تاكتیك» شمردن آن پیش رفتند به این دلیل بود كه تصور میکردند این روش حلال مشکلات است و به همین دلیل تمامی اندیشه و همت مبارزاتی خود را روی این نقطهٌ محدود متمركز كرده بودند و باقی ابعاد كار را فرو گذاشته بودند.

البته راهی كه احمدزاده و همرزمانش گزیدند در عمل واجد این ابعاد هم بود یعنی هدف معینی داشت، استراتژی مشخصی را به تعقیب میکرد و تاكتیك های معینی را هم به كار میگرفت. جوانان مبارز یك مجموعهٌ بسته بندی شده را كه عبارت بود از «مبارزهٌ چریكی شهری برای تحریك مردم به انقلاب و ساقط كردن حكومت به قصد برقراری دیكتاتوری پرولتاریا و با هدف نهایی برقراری حكومت سوسیالیستی در سراسر جهان»، برگزیده بودند. آنچه عملاً خرید این بسته را توجیه میکرد این امر بود که در فهرست محتویاتش «مبارزهٌ مسلحانه» هم جا داشت و از آنجا كه مبارزان جوان اعتقاد داشتند که چارهٌ كار همینجاست در خرید كل بسته تردید نكردند. طبعاً با این كار باقی محتوای آنرا نیز، احتمالاً با طیب خاطر و به پیروی از مد روز، صاحب شدند. نكته این بود كه به هر صورت برای كسانی كه ساقط كردن حكومت آریامهری را جز به این وسیله ممكن نمیدانستند «مبارزهٌ مسلحانه»، لااقل در آن دوران، به صورت جداگانه فروخته نمی شد.

 

هدف، استراتژی و تاکتیک

هدف این جوانان كه از فكر لیبرال بریده بودند دیگر رسیدن به آزادی دمكراتیك نبود، برقراری دیكتاتوری پرولتاریا بود. البته شعار آزادی از سوی آنها مورد استفاده قرار میگرفت ولی بی معنا بود چون در قالب حكومتی كه نسخه اش را برای مردم پیچیده بودند به كلی از محتوا خالی شده بود. نكته در این است كه بریدن از دمكراسی در حقیقت آنها را از مردم می برید چون روشن بود كه وقتی دیر یا زود بین انتخاب آنها و خواست مردم تناقض پیدا شد راهی جز استبداد در پیش پا نخواهند داشت.

استراتژی كار طبعاً ایجاد تنش اجتماعی بود برای برانگیختن مردم به انقلاب خلقی بزرگی كه می بایست دیكتاتوری پرولتاریا را برقرار سازد. در این طرح ارتباط بین نبرد مسلحانهٌ اول كار و انقلاب آخر كار به هیچوجه روشن نشده بود و معلوم نبود كه چطور قرار است از اولی به دومی برسیم. در حقیقت این خط ارتباطی را ایدئولوژی ترسیم كرده بود نه استراتژی و از آنجا كه قرار بود جبر تاریخ همهٌ جوامع را (حال با كمی دیر و زود) به سوی سوسیالیسم ببرد، طرح و توضیح مطلب به نظر لازم نیامده بود. اشكال اصلی هم در همین بودكه چپگرایان رادیكال ایران تصور میكردند استراتژی دارند ولی در حقیقت فقط ایدئولوژی داشتند.

این را نیز اضافه كنم كه پیروزی نهایی سوسیالیسم فقط در چارچوب صرفاً «ملی» ایران معنا نداشت. این روش بخشی بود از رویارویی كمونیسم با آنچه كه جهان سرمایه داری خوانده می شد. در نتیجه تكیهٌ فكری و تداركاتی به «اردوگاه سوسیالیسم» در خارج از مرزهای ایران چریك های ایرانی را خواه ناخواه تابع تحولات سیاست این اردوگاه میكرد و باعث می شد هر نوع نزدیكی بین اعضای این اردوگاه با حكومت شاه بر «پشت جبههٌ» حركت چریكی كه خارج از ایران بود تأثیر بنهد.

تاكتیك كار هم در عمل از پیش تعیین شده بود و اصلاً ارتباطی به طراحی یا نوآوری چریكهای ایرانی نداشت. آنهایی كه تصور می كردند اصولاً «مبارزهٌ مسلحانه» را گزیده اند در حقیقت شكل بسیار معین و محدودی از آنرا برگزیده بودند كه نوع فعالیت چریكی شهری به اتكای خانه های تیمی بود و در هیچ جا ثمر نداده بود و بعد هم نداد. تاكتیك های درگیری این كار همان ترتیبات معمول ضربت و گریز بود كه دیگران طرح و آزمایش كرده بودند. یكی پخش اعلامیه و تبلیغ و دیگر انفجار بمب یا ترور این و آن كه نمونه هایش را به یاد داریم ولی نتیجه اش را كه قرار بود سوق دادن مردم به سوی انقلاب بزرگ باشد خیر، چون چنین نتیجه ای در كار نبود.

این حركت با تمام قناسی های نظری و عملیش كه با آرمانخواهی و فداكاری توأم شده بود بی اثر نماند، هرچند اثرش راه انداختن انقلابی نبود كه پیشگامان و اعضایش در نظر داشتند. حاصل كار در درجهٌ اول شكستن سكوت استبداد بود كه برای همهۀ گرایش های سیاسی ارزنده بود و بیش از همه برای گرایش چپ رادیكال كه به این ترتیب توانست طرفداران هر چه بیشتری را از بین روشنفكران و افرادی كه حول آنها حركت میكردند (یعنی در درجهٌ اول دانشجویان) اگر نه به طرف راه و روش چریكی، لااقل به سوی رادیكالیسم انقلابی و هواداری از روشی كه در نهایت بی عاقبت بود جلب نماید.

علیرغم تمام زحمات، این جوانان قادر به راه انداختن آن انقلاب رؤیایی كه طالبش بودند نگشتند و حتی موفق به گرفتن اختیار انقلابی هم كه به راه افتاد نشدند چون در آن جوش و خروش هم نتوانستند از بی برگی استراتژیك نجات پیدا كنند و رأساً منشأ اثری بشوند. مشكل اصلی آنها كه نداشتن استراتژی بود برجا ماند و باعث شد تا مساعی تاكتیكی شان در چارچوب استراتژی خمینی تحلیل برود و در حد مادهٌ خام توسط وی مورد استفاده قرار بگیرد. البته چپگرایان رادیكال به سهم خود یك وجه از انقلاب را تراش دادند: وجه تندی و آشتی ناپذیریش را. به این خیال كه انقلاب هر چه طولانی تر و عمیق تر بشود پالوده تر خواهد شد و از دسترس خرده بورژوآزی دورتر خواهد گشت و به راهی كه از قبل معین شده، یعنی سوسیالیسم، خواهد رفت. آنچه نصیبشان شد این بود كه اسباب و شاهد قدرتگیری فاشیست های مذهبی بشوند وآنچه را كه پنجاه سالی قبل بر سر همتایان اروپائیشان آمده بود از نو تجربه كنند.

 

امروز: حقوق بشر و گریز از خشونت

 امروز هم موقعیت ما بسیار شبیه دوره ایست كه احمدزاده و یارانش در آن به فكر جنگ چریكی افتادند. باز حكومتی در ایران برقرار است كه كاملاً به حقوق مردم كشور بی اعتناست و هر چه كه بخواهد میكند البته به نام مذهب و در چارچوب ایدئولوژی. تفاوت عمده كه البته باید در نظر داشت این است كه حكومت شاه از نوع اتوریتر بود و از جهت ایدئولوژیك بی رمق. این یكی از نوع توتالیتر است و هرچند هیچگاه نتوانسته در میدان رقابت با همتایان خویش چنانكه باید خودی بنمایاند و از بدو تولد ضعف های اساسی داشته است، از بابت ایدئولوژی بسیار پرقوام تر از دستگاه آریامهری است و در ابراز خشونت هم دستی بازتر دارد. نكتهٌ دیگر اینكه حكومت شاه دست نشاندهٌ آمریكا بود و برای همین بود كه حتی شبههٌ تزلزل در پشتیبانی آن كشور برایش بسیار خطر آفرین بود، در صورتیكه حكومت اسلامی مستقل است و حتی می توان گفت كه از هر دشمنی خارجی سود می برد و پیدایش ضعفش را باید از عوامل دیگری چشم داشت. به هر حال اگر امید اصلاح پذیری حكومت شاه با آمدن و رفتن امینی خاكستر شده بود، توهم اصلاح پذیری حكومت اسلامی هم با آمدن و رفتن خاتمی رفع شده و همگان را در برابر انتخابی جدی قرار داده است: یا رفتن به راه براندازی یا بازنشستگی سیاسی.

عجالتاً اشاره ای بكنم كه در این وضعیت برخی هنوز با پافشاری و بدون داشتن نامزد از اصلاح طلبی صحبت می كنند و دنبال شبح خاتمی که خودش از بابت سیاسی مرده است، میدوند. این گروه که چندین سال است بیشترین فضای گفتار و تبلیغات را در داخل و خارج كشور به خود اختصاص داده است، از نفس نیافتاده و به هر ترتیب كه باشد، چه با جلو انداختن این و آن حزب اللهی سابق و چه با ادامهٌ مقاله نگاری (كه فعالیت اصلی اصلاح طلبان بوده و هست) در باب تحولات جامعه (كه معمولاً به معاشرت دو جنس یا وبلاگ نویسی و احتمالاً سینمای كیارستمی ختم می شود) بر این امر پا میفشارد كه باید به هر قیمت که هست از انقلاب احتراز کرد و راه اصلاحات را ادامه داد! این را نیز اضافه کنم که در این راه دعای خیر حکومت اسلامی که این شبههٌ اصلاح پذیری را بهترین بیمهٌ عمر خود می داند پشت و پناه گروه اخیر است. به هر حال در موقعیتی كه نه راهی هست و نه رهبری و تازه اگر هر دو باشد عاقبتی در كار نیست این سخن چندان خواستاری در بین مردم ندارد و فقط فضایی را اشغال کرده كه مزاحم ارائه و رواج حرف درست است.  باید با جدیت به طرف در خروجی راهنماییش كرد بلكه زودتر زحمت را كم كند.

از مزاحمت این خطا كه مدت هاست باطل بودنش بر همگان روشن شده است اگر بگذریم می بینیم كه در حقیقت تنها شكل معقول بحث باید بین خواستاران تغییر رژیم (و نه اصلاح آن) صورت بگیرد و هر حرفی خارج از این چارچوب بی موضوع و فقط مزاحم است.

 

گریز از خشونت

تغییر عمده ای که نسبت به دوران فعالیت چریکی پیدا شده است این است که امروز دیگر كمتر كسی خواستار مبارزهٌ قهرآمیز است. جالب اینکه این گریز از خشونت در مقابل حکومتی پیدا شده که در سرکوب مخالفان به نهایت از حکومت شاه خشن تر است. جالبتر اینکه بسا اوقات طرفداران سابق و اسبق همان مشی چریکی هستند که اینبار به طرف دیگر بام کوچ کرده اند. به هر حال امروز همه طالب این هستند كه هرچه قرار است به دست بیاورند بدون هیچگونه خشونت و حتی تهدید بدان حاصلشان گردد و خلاصه اینكه حكومت استبدادی حقشان را بدون هیچ دعوا و با نهایت آرامش به آنها تحویل بدهد. حقوق بشر وردی شده كه باید به دفعات كافی خواند تا كارها به مراد شود. امروز دفاع از حقوق بشر همان موقعیتی را یافته است كه مبارزهٌ مسلحانه چهل سال پیش داشت و صورت نوشدارویی را پیدا كرده كه قرار است علاج همهٌ دردها باشد. بالاخره بعد از چهل سال باز به اینجا رسیده ایم كه صلا درداده اند «حقوق بشر هم استراتژی هم تاكتیك».

 

هدف و استراتژی و تاكتیك

رعایت حقوق بشر خواستی است محترم و مشروع ولی صرف بیان این خواست به هیچوجه برای تحقق آن كافی نیست و از طرف دیگر حتی معلوم نمی كند كه می خواهیم به چه ترتیب به آن دست پیدا بكنیم. حقوق بشر نه استراتژی است نه تاكتیك، همانطور كه مبارزهٌ مسلحانه هم نبود ولی، بر خلاف آن دیگری، هدف می تواند باشد. اما وقتی هدف بودن احترام به حقوق بشر را پذیرفتیم باید بعد سیاسی کار را هم در نظر بیاوریم و از اینجاست که مشکل رخ مینماید چون بسیاری مبارزان حقوق بشری از توجه به این بعد رخ برمیتابند.

حقوق بشر معیاری است برای عدالت و طلب رعایت این حقوق روشن می كند كه ما از عدالت چه تعریفی در سر داریم. از این گذشته، این معیار كلی مانند نظایر خویش به طور مستقیم قابل دستیابی نیست. رعایت حقوق بشر از ورای برقراری و اجرای قوانین عادلانه انجام میگیرد و در درجهٌ اول تابع نظام سیاسی یك كشور است. طلب احترام به این حقوق بی اعتنا به نظام سیاسی دو معنا می تواند داشته باشد. یكی آگاه نبودن به اینكه هر نظامی قادر به دادن آن نیست كه البته مایهٌ خجالت است و كسی را كه چنین چیزی میگوید باید برای استراحت به نقطه ای آرام فرستاد و پرستارانی دلسوز را به تیمار وی گماشت. دیگر آگاهی به این امر و هدف گرفتن تغییر نظام منتها به صورتی ظاهرالصلاح. این پنهان کردن هدف نه معقول است، نه با اخلاق میخواند، نه کارآیی دارد. معقول نیست چون از عرضهٌ فکر استراتژیک به مردمی که نیروی تغییر هستند جلوگیری می کند و امکانات درک درست و تحلیل جریانات سیاسی را که پایهٌ دمکراسی است از کسانی که صاحب حق تصمیم هستند می گیرد. اخلاقی نیست چون کل حرکت سیاسی را به بازی دادن تودهٌ مردم تنزل می دهد. آخر از همه کارآیی هم ندارد چون «حریف اسلامگرا» نادان نیست. نادان حساب کردن حریف هم بهترین ضمانت شکست است.

 یک اشارهٌ کوچک بکنم به اینکه بسیاری از آنهایی هم كه قبل از انقلاب، و طی آن، دم از حقوق بشر می زدند به همین ترتیب بود كه عمل می كردند، منتها با نادرستی تمام. یعنی یك شعار اساساً لیبرال را بریده از ریشهٌ سیاسی و فكری آن به كار گرفته بودند تا با ظاهر غیرسیاسی استبداد موجود را بکوبند و در راه برقراری حكومتی ضدلیبرال و آزادی كش به كارش بگیرند. امروز از این منحرف ساختن حقوق بشر به سوی اهداف ضد آزادی دیگر خبری نیست ولی این كار جای خود را به نادیده انگاشتن یا انكار ارتباط آن با لیبرالیسم داده كه هم خطاست و هم خطرناك.

نکته در اینجاست که حقوق بشر هم وسیله است برای برقراری نظام سیاسی مطلوب و هم هدفی است که از برقراری چنین نظامی تعقیب می شود. این دوگانگی بسیار مهم است و ابداً امر غریبی نیست. درخواست عدالت می تواند وسیلهٌ ایجاد تغییر باشد (مثل دوران مشروطیت) و در عین حال هدفی باشد که از ورای این تغییر تعقیب می شود (همانطور که در انقلاب مشروطیت شد). در آن دوران البته صحبت از عدالت معمول بود نه درخواست اجرای حقوق بشر ولی نکته در این بود که رابطهٌ این درخواست با تغییر نظام سیاسی نه تنها از قلم نیافتاده بود بلکه مرکز توجه مبارزان بود. آنها آگاه بودند که عدالت سیاسی عدالت مادر است و برقراری عدالت در شعب مختلف حیات انسان در درجهٌ اول تابع برقراری عدالت سیاسی است و اگر این یکی در کار نباشد به اجرای باقی هم نمیتوان چشم امید داشت. دلیل بستگی حقوق بشر به دمکراسی لیبرال این است که اولی را به وسیله ای غیر از دومی نمی توان به دست آورد.

اگر به ارتباط ناگسستنی حقوق بشر با دمكراسی لیبرال آگاه باشیم اول از همه خواهیم دانست كه استراتژی دستیابی به حقوق بشر، كه مشروط به برقراری نظام سیاسی معینی است، اصولاً جز سیاسی نمی تواند باشد و حرف از حقوق بشر زدن با تظاهر به بی اعتنایی به وجه سیاسی كار و از آن بدتر با پشت چشم نازك كردن برای آنهایی كه كار سیاسی می كنند جهالتی است كه گاه با غروری كاذب همراه شده است.

تفاوت اصلی وضع ما با دورهٌ احمدزاده در این است كه مد ایدئولوژیك در همهٌ دنیا عوض شده و ما هم از این تغییر تأثیر پذیرفته ایم و متأسفانه گاه حتی یكسره و بدون تحلیل به آن دل سپرده ایم. دیگر دو دهه است كه اعتبار ماركسیسم به حد اقل رسیده و بسیار از حدی كه در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تا قبل از تأسیس بهشت سوسیالیسم پیدا كرده بود، پس تر رفته است. دور دور لیبرالیسم است ولی این برتری كه بالاخره دوباره برقرار شده است به یكسان و به روشنی برای همه نمودار نیست. حقوق بشر در این میان سهمی را به خود اختصاص داده و اهمیتی برای خود كسب كرده كه در لزوم و فایده اش نمیتوان شك كرد ولی در اینكه بتواند جای طرح و فكر سیاسی و خود لیبرالیسم را بگیرد جداً می توان و باید تردید نمود.

طالبان حقوق بشر از بابت استراتژیک به الگوهایی که در دیگر نقاط جهان ساخته شده نظر دارند و به سوابق مبارزات مسالمت آمیز. این به خودی خود محل ایراد نیست. ایراد به این است که در الگوبرداری به یک تفاوت عمده توجه نکرده اند، به اینکه روش مسالمت آمیز بیشتر به کار اصلاح نظام های دمکراتیک می آید نه حکومت های توتالیتر که اصلاً اصلاح نمی پذیرند. به کار بستن آن به صورت چشم بسته یعنی قبول اصلاح پذیری یا حتی دمکراتیک بودن نظامی که با آن طرف هستیم. شاید به دلیل آگاهی کمابیش روشن به این امر است که طرفداران بی قید و شرط روش مزبور  این اندازه بر توتالیتر نبودن نظام اسلامی پا میفشارند و می کوشند به هر قیمت هست از بحث نظام سیاسی طفره بروند و اگر نشد از هر کجا که شده مفهوم عجیب و غریبی پیدا کنند و به این نظام اطلاق نمایند تا سخنانشان در باب مبارزهٌ مسالمت آمیز با آن معقول جلوه نماید. اگر چریک های ایرانی فاصلهٌ مبارزه مسلحانه و رسیدن به هدف نهایی را با خیالپردازی ایدئولوژیک در باب سیر حرکت تاریخ پر کرده بودند مبارزان حقوق بشری آنرا با خیالپردازی در باب نظام سیاسی پر کرده اند.

از آنجا که حقوق بشر تاكتیك هم نیست باید دید پس تاكتیك كار در عمل عبارت از چیست. با مختصر دقتی روشن میشود كه از دید امیرانتظام (و بسیاری دیگر) تاكتیك كار همان كوشش در ایجاد حركت هایی خارج از چارچوب دولت و نهادهای اسلام گراست، یعنی ایجاد حركت های مدنی. متأسفانه بدون توجه به این امر که صفت «مدنی» معنای تمایز و تشخص از دولت را می دهد و به خودی خود معنای سیاسی ندارد. معنای سیاسی این قبیل حركت ها باید از بیرون تعیین شود. نه به این صورت كه عده ای از راه برسند و به جای آنهایی كه در دل مبارزه قرار دارند برایشان تصمیم بگیرند. مقصود این است كه خود این حركت ها به خودی خود بار سیاسی محدود و چندجانبه ای دارد كه باید در فضایی كه كل حركت را در بر می گیرد بسط پیدا کند و روشن شود. به عنوان مثال، حركت های سندیكایی یا نهضت های دانشجویی یا جنبش های زنان می توانند هم در راه برقراری جامعهٌ كمونیستی به کار گرفته شود هم فاشیستی و هم دمكراتیك و لیبرال. رنگ سیاسی باید به جنبش مدنی اضافه شود تا کارساز اش سازد.

آنهایی كه صحبت از حقوق بشر می كنند و از آن بدتر هم استراتژی و هم تاكتیكش می شمارند در حقیقت از بابت مبارزات تاكتیكی روی همان حرکت هایی حساب می كنند كه به راه افتاده و همه شاهدش هستیم ولی از دادن شكل سیاسی به آنها، كه شرط لازم ارتقایشان به سطح استراتژی است، رو می گردانند و با دادن شعار شبه مبارزاتی ناقص آنها را از رسیدن به این سطح که جز سیاسی و معطوف به تغییر نظام سیاسی نمیتواند باشد، باز می دارند و به این ترتیب از تأثیر این حركت ها می كاهند و به راه عقیم شدن سوقشان می دهند.

 

به ظاهر خلاف هم و در اساس شبیه هم

این دو راه حلی که از نظر گذراندیم، علیرغم فاصلهٌ زمانی قابل توجه و هدف گیری سیاسی متفاوت، ساختار شبیه و بالطبع نقاط ضعف مشابه دارند.  در هر دو مورد شاهد انتخاب یک چارهٌ مشخص هستیم بدون اعتنا به ابعاد مختلف نظری و عملی مبارزه که در عبارت «هم استراتژی هم تاکتیک» بازتابیده است.

نداشتن استراتژی کارآمد در هر دو مورد بارز است و به این صورت بروز کرده که استفاده از یک وسیلهٌ معین برای دستیابی به هدف کافی شمرده شده است و صورت ضمانت مطلق پیروزی را پیدا کرده است. علاوه بر این، در هر دو مورد شاهد بی اعتنایی به گسترهٌ سیاسی کار هستیم. در مورد اول حذف سیاست با توجه انحصاری به مقولهٌ شیوهٌ تولید و با اتکای یک جانبه به عامل نظامی و دل دادن به خیال تحقق جامعه ای آرمانی و محال واقع گشته است و در دیگری با روگرداندن از بعد سیاسی کار به خیال پرداختن به کاری فراتر و مهمتر از سیاست و با درجا زدن در حدی فروسیاسی.

از بابت تاکتیک هم باز تشابه بارز است. در هر دو مورد بعد تاکتیکی کار، به معنای پیروزی های جزئی که قرار است جمع آمدنشان پیروزی کلی استراتژیک را ممکن سازد، از الگوهای موجود استخراج شده است و هیچ نوآوری یا کوششی برای انطباق آن با موقعیت در کار نیست و از آن گذشته چون بعد استراتژیک کار معیوب است اصلاً معلوم نیست که این خرده پیروزی ها، به فرض به دست آمدن، چگونه باید پیروزی اساسی را ممکن  سازد. در یک جا صحبت از عملیات چریکی شهری است که باید موجد انقلاب شود و در دیگری از بهره گیری از جنبش های صنفی و گروه®