آرشيو آثار نويسنده در اين سايت
درک
نادرست از جامعۀ سکولار غربي
و نشناختن سرشت
اسطوره ای انديشۀ شرقی
گفتگو با يدالله موقن
گفتگو کننده: محمد رضا ارشاد
پرسش: شما در برخي از نوشته هايتان، به اسطورهاي بودن ساخت تفكر روشنفكران ايراني اشاره كرده ايد، دراين مفهوم چه مرادي از اسطوره داريد و چگونه آن را در ساخت تفكر روشنفكرانايراني دخيل ميدانيد؟
پاسخ: چنانچه كسي كتاب فلسفة صورتهاي سمبليك: انديشة اسطورهاي را بخواند و دقيقاً به ساختار انديشة اسطورهاي و انديشة علمي واقف شود و مبادي فرهنگهاي شرق و غرب را از طريق مطالعۀ كتاب مذكور دريابد و چنانچه مباحث كتاب ديگر كاسيرر كه به قلم اينجانب به فارسي برگردانده شده يعني فلسفة روشنگري را مورد تعمق قرار دهد، در خواهد يافت كه كساني چون يوسف خان مستشار الدوله (نويسنده رسالۀ يك كلمه) ميرزا ملكم خان، ميرزا آقا خان كرماني، شيخ احمد روحي، احمد كسروي، جلال آل احمد، احمد فرديد، احسان طبري، سيد حسين نصر، فريدون آدميت، احسان نراقي، داريوش شايگان، مهندس مهدي بازرگان وعلي شريعتي درك درستي از مبادي فرهنگ اسلامي و ايراني و تفاوتش با فرهنگ غربي نداشتهاند. بنده اين ليست بلند بالا را از آن رو ذكر كردم كه همه طيف ها را در بر بگيرد. مثلاً مرحوم مهدي بازرگان با آنكه در فرانسه ترموديناميك خوانده بود و استاد همين رشته در دانشگاه بود چون فيلسوف علم نبود از ساختار انديشة علمي درك درستي نداشت و از آن سو چون درك علمي- فلسفي استواري نيز در مباحث ديني نداشت، دو قلمرو فكري متفاوت را در ذهن خود چنان در هم خلط كرده بود كه انسان حيرت ميكند.
همين خلط اسطوره و سياست وعلم در آثار شريعتي مشهود است. مرحوم شريعتي آن چنان مجذوب كمونيسم و فاشيسم شده بودكه در جيب چپ عباي هر پيامبري، در هر دوره تاريخي كه مي خواهد ظهور كرده باشد، يك مانيفست كمونيست ميگذاشت و يك نبرد من هيتلر در جيب راست عبايش. درك او از دين و پيامبري نه درك سنتي بود و نه درك علمي. او شيفتهايدئولوژيها يا اسطوره هاي سياسي قرن بيستم شده بود و ميخواست تعاليم پيامبران را به قالب آنايدئولوژي ها بريزد. در آثار او ميان شخصيتهاي اساطيري و شخصيتهاي تاريخي تمايزي نيست. اين نكته كه آيا پيامبري مانند ابراهيم كه در دوره باديه نشيني به سر ميبرده است، ميتواند افكاري مانند كارل مارکس قرن نوزدهمي اروپا داشته باشد يا انبياي بني اسرائيل ميتوانسته اند يهودستيزاني مانند نازي ها باشند هرگز به خاطر او خطور نميكرد. او مكتبي كمونيستي – فاشيستي درست كرده بود و پيامبران را بدانجا ميفرستاد تا تعليم ببينند؛ واين كار بسيار خطاست.
ميگويند او جامعه شناس دين بود. نخستين درس در جامعه شناسي اين است كه هر پيامبري در ميان قوميكه ظهور كرده ناچار بوده است در حدود فهم آن قوم سخن گويد. جامعه شناسي دين، پيامبران را در متن اجتماعشان قرار ميدهد نه آنكه از آنان ايدئولوگ هايي از نوع احزاب كمونيستي يا فاشيستي بسازد. جامعه شناسي دين مانند ديگر شاخه هاي علوم اجتماعي و انساني بر بينش سكولار بنا شده است اما ذهن شريعتي همه چيز بود جز سكولار! درد شريعتي درد علم و دانش نبود؛ او تجددستيز و غرب ستيزي بود كه ميخواست از دين بهره برداري سياسي كند مانند مرحوم بازرگان. همين موضوع در مورد مرحوم جلال آل احمد هم صادق است.
اگر به بحث تباين علم و اسطوره باز گرديم يكي از مقولههاي اساسي در تفكر اسطورهاي و تفكر علمي، عليت است. اما الگوي عليت در علم و اسطوره متفاوت است. عليت در علم، از نوع مكانيكي، ساختاري، تاريخي، آماري، اجتماعي، روان شناختي ونظيراينهاست. اما در اسطوره عليت هميشه يك شخص است. اين شخص ميتواند جادوگر قبيله باشد يا ميتواند يكي از شياطين يا ايزدان باشد. در پاسخ به پرسش قبلي گفتم كه اسطوره براي شناخت جهان، آ نرا زير سلطۀ خدايان و شياطين قرار ميدهد؛ سپس از طريق اعمال آنان و نسبت دادن هر واقعهاي به آنان، جهان را درك مي كند. همين نگاه را روشنفكران ما نسبت به امور سياسي و ديني و فرهنگي دارند. روشنفكرايراني وقتي به دنبال علت ميگردد اين علت هميشه برايش يك شخص است واين شخص نيز جادوگر دشمن است. او جهان سياست را زير سلطه قدرتهاي استعماري قرار ميدهد و همه حوادث را، حتي حوادثي را كه خود او در آنها نقش موثري داشته است، به آن قدرتها نسبت ميدهد و آن حوادث را كار آنان ميداند. يعني او آمريكا، انگليس و روسيه را يك شخص ميبيند. گرچه خدايان و شياطين تفكر اسطورهاي، اين جهاني و زميني شده اند اما فرم و شكل شان تغييري نكرده است. محتواي اسطوره عوض شده ولي فرم آن دست نخورده بر جاي مانده است.
پرسش: چرا جهان بيني اسطورهاي در تفكر ايراني به نظر شما هنوز جايگاه نخستين را دارد؟
پاسخ: علت اساسي آن بازنمايها يا تصورات قوميماست كه سلطه اش بر ذهنايراني پا برجاست واز هزاران سال پيش تا كنون تغييري در آن پديد نيامده است. اين تصورات اسطورهاي طي هفتاد، هشتاد سال گذشته با ورود ماركسيسم و فاشيسم بهايران مقاومتر و متحجر تر نيز شده اند. بنابراين اسطوره هاي سياسي قرن بيستم بر كشور ما تاثير بسيار مخربي داشته اند.
نيروهاي سنت پرست، جبهۀ ملي و حزب توده هر يك به سهم خود و بنابر مقاصد خويشاين اسطوره ها را پروردهاند. حزب توده، اسطورۀ كمونيسم و اسطورۀ سوسياليسم تحقق يافته (يعني نظام شوروي پيشين)، اسطورۀ ماركس و انگلس و لنين و استالين را تبليغ ميكرد و همواره از توطئه امپرياليست ها سخن ميگفت، ولي از مقاصد استعمار ي روسيه دفاع ميكرد. جبهۀ ملي نيز اسطورۀ مصدق و اسطورۀ مبارزۀ ضد استعماري را در بوق وكرنا ميدميد واين سه جريان، همه عقب ماندگي كشور و كشورهاي آسيايي و آفريقايي را به پاي قدرتهاي استعماري ميگذاشتند. جلال آل احمد غرب زدگي را نوشت وبخش بزرگي از جريان روشنفكريايران را به اردوگاه ارتجاع برد. علي شريعتي اسطوره هاي شرقي را با اسطوره هاي سياسي در هم آميخت و معجون عجيب و غربي درست كرد كه نتيجه اش گيج كردن خواننده و زدودن عقل و شعور از او بود. بدين ترتيب اسطوره هاي كهن مقاومتر شدند واسطوره هاي سياسي جديد را نيز به خدمت خود گرفتند. جريان روشنفكريايران كه از اول هم پايه فرهنگي محكمينداشت وايدئولوژيك زده بود و تفكر اسطورهاي وجه غالب تفكر در آن بود، بيش از پيش بهاين شيوه تفكر راه داد و در آن مستغرق شد. روشنفكر اروپايي ثمره دوران روشنگري است يعني حاصل عصر فلسفه و عقل گرايي قرنهاي هفدهم و هجدهم است؛ روشنفكري اروپا وارث ولتر، لاك، هيوم ،هولباخ، ديدرو و كانت وامثالهم است. روشنفكري اروپا خرافه ستيز و سنت شكن است، روشنفكرايراني، سنت پرست و غرب ستيز است. آن عقل گرايي و مباني تئوريك كه بستر پرورش روشنفكر غربي است در كشور ما وجود خارجي ندارند. درايران روشنفكر كسي است كه به ميراث ملي بنازد و هر كمبودي را در فرهنگ و جامعه خود به پاي استعمار غرب بگذارد. روشنفکر ايراني هميشه دنبال رهبراني رفته است که پرچم دار رويارويي با غرب بوده اند و نگهبان سر سخت سنت و دشمن آشتي ناپذير مدرنيته.
پرسش: بد نيست كمياين موضوع را از نظر گاه كاسيرر بشكافيم. طبق ديدگاه كاسيرر اساطير هر ملت، تاريخ آن را رقم ميزنند. به نظر شما در مقايسه با يونان كه تفكر فلسفي و آزاد از درون انديشة اسطورهاي جوانه زد، چرا درايران چنين اتفاقي رخ ننمود؟ ايا بايداين دو نوع تحول فكري را در ساختار اساطير آنها (يونان وايران) جستجو كرد يا در عوامل ديگري؟
پاسخ: گمان ميكنم جامعۀ ايران باستان نيز مانند جامعۀ اسرائيل باستان بر شالودۀ دين بنا شده بود نه بر پايۀ فرهنگ. در عربستان نيز جامعه بر پايۀ دين اسلام شكل گرفت. در چنين جوامعي فرهنگ و دولت زير سلطۀ تفكر ديني قرار دارند. كتابهاي مقدس چارچوب تفكر را مشخص ميكنند كه فراتر رفتن از آنها گناهي نابخشودني تلقي ميشود كه مجازات سختي در پي دارد. قوانين شرع وجود دارند كه تقدس جاوداني و ابدي دارند و در خصوص آنها چون و چرا نبايد كرد. كاست روحانيون وجود دارد كه امور ديني و قضايي وفرهنگي جامعه و حتي عزل و نصب مقامات سياسي را در دست خود قبضه كردهاند.
اما در يونان باستان و رم باستان چنين وضعي را مشاهده نميكنيم. جامعه هاي يونان باستان و رم باستان. جوامعي لائيك (ياغير ديني) بودند. چيزي به نام قوانين شرع وجود نداشت كه حاملانش روحانيون باشند. كتاب مقدسي نبود كه چارچوب انديشة ديني و غير ديني را تعيين كند. عقل ميتوانست در همه امور چون و چرا كند و به كنكاش بپردازد. ولي درايران باستان مغها و موبدان عقل را زنجير كرده بودند. در يونان با هراكليتوس و افلاطون انديشة فلسفي از درون انديشة اسطورهاي سر بر كشيد. فيلسوفان پيش از سقراط با همان روشي كه امور طبيعي را بررسي كرده بودند امور ديني و سياسي را نيز بررسي كردند. انديشة هندي همه چيز را سيال و ناپايدار ميدانست و انديشة چيني همه چيز را پايدار و تغييرناپذير تصور ميكرد؛ اما انديشة يوناني در جستجوي پايداري در ناپايداري بود، در پي يافتن امر تغييرناپذير در تغييرات بود؛ يعني ميخواست قوانين حاكم بر تغييرات را بيابد.
براي انديشة ايراني كه نبرد اهورا و اهريمن را حاكم برجهان ميدانست، ميبايست انديشة يوناني عجيب و غريب بوده باشد. پانتئون يا بارگاه خدايان المپ برخلاف اهورا و اهريمنايراني يا يهوۀ يهودي مطيع قوانين طبيعت شد. ارادۀ خدايان يوناني، بر خلاف ارادۀ خدايان ديگر اقوام، نميتوانستند قوانين طبيعت را نقض كنند. اين موضوع اين معني را ميرساندكه انديشة عقلي يا فرهنگ بر اساطير يا دين يوناني غلبه يافته و دين زير دست فرهنگ قرار گرفته بود. زبان يوناني نيز براي تفكر فلسفي بسيار انعطافپذير بود. با پيدايش تفكر فلسفي، اساطير و سنت نقد شدند و تقدس خود را بيش از پيش از دست دادند. انديشة فلسفي به بحث در مباني حكومت سياسي پرداخت و بر شيوۀ حكومت كردن تاثيرگذاشت. به سخن ديگر، فرهنگ، دين و سياست را زير سلطه خود گرفت. اما درايران باستان موبد موبدان قدرتمندترين ومتنفذترين فرد در كشور بود. موبدان نه تنها حاملان دين و فرهنگ بلكه كارگزاران حكومت نيز بودند يعني در ادارۀ كشور نقش اول را داشتند.
ميبينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را پيشاپيش رقم ميزنند. گمان نميكنم چيزي به نام تفكر عقلاني- انتقادي درايران باستان وجود داشته است. در يهوديت نيز وضع مانند ايران بوده است؛ يعني بر پايۀ دين، جامعه شكل گرفته بود و دين، شكل حكومت و فرهنگ را معين كرده بود. اسلام نيز مانند يهوديت است. درجامعهايران باستان و اسرائيل باستان و جوامع اسلامي، چه در گذشته و چه در حال، دين تعيين گر فرهنگ و حكومت ونظام قضايي بوده است. بعضي از جوانان كشورمان دچاراين توهم شدهاند كه ما پيش از اسلام فرهنگ عقلاني درخشاني داشتهايم و حملۀ اعراب بهايران اين فرهنگ درخشان را از ميان برده است. گرچه اين احساسات درك شدني است، اما بايد گفت كه در ايران پيش از اسلام هم موبد موبدان وموبدان نفسها را بريده بودند وخونها را در شيشه كرده بودند. علت پذيرش اسلام از سويايرانيان به خاطراين بود كه آيين زرتشتي مقاومت چنداني در برابر پيشروي اسلام نشان نميداد، و از لحاظ سادگي مانند اسلام بود. فرهنگ پيشرفتهاي حاميآيين زرتشتي نبودكه بتواند مقاومت كند. تفكرايراني سراسر خرافي بود و موبدان بهايراني اجازه تعقل نداده بودند. آنچه بود خرافات بود و خرافات. اسطورۀ سوشيانت هنوز هم بر سير تاريخايران فرمان ميراند. ميبينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را رقم ميزنند و سير آن را پيشاپيش معين ميكنند.
پرسش: آيا تبادلات فرهنگي ما با يونان و بويژه تفكر وانديشة يوناني، چه در پيش از اسلام و چه در دورۀ اسلامي، زمينهاي جهت رشد عقلگرايي و فرديت و تفكر در زمينۀ دين باستانيايران و در حوزه تفكر اسلامي، براي نمونه در آراي متفكراني چون ابن سينا، فارابي و يا در منازعات كلاميمعتزله و اشاعره و ... فراهم نساخت؟
پاسخ: در پاسخ به پرسش پيشين گفتم كه درايران، چه پيش از اسلام و چه پس از آن، دين تعين گر فرهنگ و ساخت حكومت و نظام قضايي بوده است. دين زرتشتي و اسلام اجازه نميدادند كه پيروانشان فرهنگ ديگري را بپذيرند. متفكراني مانند ابوريحان بيروني، ابنسينا، فارابي، جرجاني و زكرياي رازي از فرهنگ دينيايران برنخاستند، آنان دست پروردگان فرهنگ يوناني بودند؛ وازاين رو در معرض انواع تهمتها و تحقيرها قرار داشتند. ابوريحان بيروني در ديباچۀ كتاب تحديد نهايات الاماكن لتصحيح مسافات المساكن مينويسد:
«چون در كار مردم اين روزگار مينگرم ميبينم كه همگان در همه جا سيماي ناداني به خود گرفتهاند و با اصحاب فضل دشمني ميورزند و هر كس را كه به زيور دانش آراسته است ميآزارند و گونه گونه ستم و بيداد دربارۀ او روا ميدارند.(...) دراين باره بر مركب هم چشميسوارند و از هر فرصتي براي بيشتر نمودن اين آزمندي بهره ميگيرند؛ و كار به جايي كشيده است كه يكباره دانشها را ترك گفتهاند و به خدمتگزاران دانش بيزاري مينمايند. كساني ازايشان كه دراين راه زيادهروي پيشه كردهاند، دانش را به گمراهي نسبت ميدهند تا همانندان نادان خود را به آن دشمن سازند و به آن رنگ بد ديني مي زنند.»
ترجمة آثار فيلسوفان يوناني در زمان مامون خليفه عباسي صورت گرفت ولي هم زمان با آن، متشرعين نيز به مخالفت با فلسفه برخاستند و فلاسفه را ملحد و زنديق خواندند. در ميان دانشمندان قرنهاي چهارم تا ششم هجري كمتر كسي را ميتوان سراغ گرفت كه به كفر و زندقه و الحاد متهم نشده باشد. از اوايل قرن چهارم هجري تا امروز كتابهاي زيادي در رد فلسفه و علم يوناني و غربي نوشته شده اند كه شايد كتاب غربزدگي جلال آل احمد يكي از موارد اخير آن باشد.
شهاب الدين ابوحفض عمر سهروردي عارف قرن ششم هجري(۵۳۹-۶۳۲) در كتاب رشف النصايح الايمانيه و كشف الفضائح اليونانيه، فلاسفه يونان و ابن سينا و فارابي و ديگران را«منافقان زمانه» و«مخانيث دهريه» مينامد و خليقه الناصر الدين الله را ستايش بسيار ميكند كه به اعدام مآثر فلاسفه دست يازيده است. او كتاب شفاي ابن سينا را كه كتاب شقا ميناميد به آب بشست. خاقاني در ذم و رد فلسفه يوناني و تحقير فيلسوفان ميگويد:
مركب دين كه زادۀ عرب است داغ يونانش بر كفل منهيد
و يا:
فلسفي گرچه نيست اميرالنحل همچو زنبور نامسلمان است
ميبينيم كه از همان آغاز علم و فرهنگ يوناني را زائدهاي بيگانه با اعتقادات ديني تصور ميكردند و آن را چيزي مذموم ميدانستند كه ميبايست هر چه سريعتر از شرش خلاصي يافت. در چنين جايي نميتوان از تفكر آزاد و رشد فرديت سخن گفت.
ترجمة آثار يوناني به عربي نيز موضوع پيچيدهاي است. اين آثار نخست به سرياني ترجمه ميشدند، سپس از ترجمة سرياني به عربي بازگردانده ميشدند. مسلماً نه زبان عربي با زبان يوناني خويشاوندي داشت ونه تفكر عربي با تفكر يوناني شباهت. ازاين رو فلسفة يوناني در روند ترجمه به عربي تغيير معنا ميداد و بار اوليۀ خود را ديگر نداشت. زبان فلسفي يوناني از مفاهيم اسطورهاي يوناني تكوين يافته بود؛ اما اساطير يوناني يعني تفكر اسطورهاي يوناني با تفكر اسطورهاي عربي قرابتي نداشت، ازاين رو تاريخچۀ مفاهيم فلسفي يوناني با تاريخچۀ اصطلاحاتي كه در زبان عربي براي آن مفاهيم جعل شدهاند همخواني ندارند. به همين سبب توشهيكو ايزوتسو، اسلام شناس ژاپني، فلسفة اسلاميرا نظامي از واژهها و اصطلاحات مبهم و نيمه شفاف ميداند. همين ابهاميكه در ترجمة آثار يوناني به عربي وجود دارد، در ترجمة آثار فلسفي به زبان فارسي يا شرحي كه بر آنها نوشتهاند نيز موجود است.آيا دانشنامه علايي تاليف ابن سينا همان وضوحي را دارد كه ترجمة آثار يوناني به زبانهاي اروپايي دارا ميباشند؟ ايا كتاب فن سماع طبيعي تاليف ابن سينا كه مرحوم محمدعلي فروغي آن را از عربي به فارسي برگردانده است همان شفافيتي را دارد كه مثلاً ترجمه انگليسي فيزيك ارسطو به زبان انگليسي داراست؟ شايد وقت آن رسيده باشد كه از بعضي توهمات ذهني رها شويم و كار علم و فلسفه را جديتر بگيريم.
پرسش: امروزه در مقايسه با گذشته ترجمه و چاپ متون فلسفي و انسانشناسي غرب ما را تا حدودي با بنيانهاي فكري و اجتماعي غرب آشنا كرده،آيا فكر نميكنيد كهاين مسئله (يعني آشنايي با غرب) ما را از شيوه تفكر حكمي يا اسطورهاي يا عرفاني دور كرده باشد؟
پاسخ: ترجمه متون فلسفي به فارسي براي تغيير دادن شيوۀ تفكر ما نابسندهاند. ما به خاطر ساختار اسطورهاي تفكرمان از متون فلسفي استنباطهاي غلطي ميكنيم. آقاي داريوش شايگان كه نامشان بر خواص و عوام آشناست در كتاب خودشان بت هاي ذهني و خاطره ازلي از كتاب كاسيرر فلسفه صورتهاي سمبليك: انديشه اسطورهاي نام ميبرند ومطالبي از آن را نقل ميكنند كه براي من كه مترجم كتاب به فارسي هستم حيرت آور است. ايشان همه چيز را در هالهاي از تقدس قرار ميدهند و در فضاي قدسي سير وسلوك ميكنند. اما كاسيرر در كتاب ياد شده ميگويد: چون انديشه اسطورهاي فاقد ابزارهاي تحليلي و انتقادي است همه چيز را در هالهاي از تقدس و رمز و راز قرار ميدهد ولي رمز و رازي وجود ندارد.
وقتي داريوش شايگان برداشتتش از كتاب كاسيرر وارونه باشد واي به حال خوانندۀ ميان مايۀ متون فلسفي. بنده كسان زيادي را ميشناسم كه كتابهاي فلسفي را ميخوانند: اما پس از خواندن آنها، حرفهاي كليشهاي هميشگي خود را تكرار ميكنند. اين وضع بيانگر اين است كه كتابهاي فلسفي را خوانندۀ ايراني چندان در نمييابد و بر ساخت انديشه اش نيز اثر گذار نيست. ترجمة آثار دكارت را مثال ميزنم: آيا ترجمة فارسي آنها همان تاثيري را دراينجا داشتند كه در تفكر اروپايي بر جاي گذاشتند؟ مسلماً نه! وقتي ميگوييم ساخت تفكر ايراني اسطورهاي است يكي از پيامدهاياين ساخت اسطورهاي اين است كه تفكر استدلالي برايش اگر محال نباشد لااقل مشكل است، تا چه رسد بهاينكهاين ساخت ذهني بتواند نظامهاي فلسفي را درك كند و به نقد بكشد. تفكر در فرهنگ ما هنوز شكل منطقي و سيستماتيك پيدا نكرده است.
پرسش: در همين رابطه، برخي براي ارائه شيوۀ تفكر در شرق و از جمله ايران به تفكر عرفاني و حكميشرق در برابر تفكر عقلاني غرب روي آوردهاند واين دو شيوه را در حكم جنبه هايي از بيان وجود انساني دانستهاند؛ لذا مدعي گشتهاند كه بايد از تفكر فلسفي- حكميدرايران سخن گفت نه از تفكر فلسفي ناب.آيا شما بهاين شيوۀ نگاه و تحليل معتقديد؟
پاسخ: همان گونه كه اقوام گوناگوناند، فرهنگهايي كه ميآفريند نيز متفاوتاند. زادگاه تفكر فلسفي يونان باستان است. درايران باستان، هند، چين، مصر و بينالنهرين تفكر اسطورهاي- ديني حاكم بوده است. شايد بتوان گفت كه هند زادگاه تفكر عرفاني- فلسفي است. تفكر حاكم بر جامعۀ ما پيش از اسلام تفكر شديداً متحجر زرتشتي بوده است و پس از اسلام نيزاين تعصب شديد را به اسلام سرايت ميدهد. براي گريز ازاين تعصب وتحجر، بعضي كسان به عرفان روي ميآورند. ولي عرفان بر تفكر عقلاني استوار نيست بلكه بر احساس تكيه دارد. مولوي ميگويد: «پاي استدلاليان چوبين است.» و بارها فيلسوفان را با عنوان «فلسفيك» به تمسخر ميگيرد. پس عرفان نيز در عقل ستيزي و علم ستيزي همسنگر تفكر اسطورهاي بوده است. تفكر فلسفي ميخواهد بر پايه يك يا چند اصل، نظاميفكري براي تبيين امور بر پا دارد. چنين تفكر سيستماتيكي با ساخت تفكر ما بيگانه است. شايد بگوييد ابن سينا و فارابياين كار را كردهاند. در پاسخ بايد گفت كه فلسفة ابن سينا و فارابي نيز التقاطي اند و يكدست و ه